تو چو مورى بهر دانه مىدوى * هين سليمان جو چه مىباشى غوى
[ هوسهاى دنيوى ، دام است ]
دانه جو را دانهاش دامى شود * و آن سليمان جوى را هر دو بود
[ انسان كامل ، اختلاف مردم را رفع مىكند ]
مرغ جانها را در اين آخر زمان * نيستشان از همدگر يك دم امان
هم سليمان هست اندر دور ما * كاو دهد صلح و نماند جور ما
قول إِنْ مِنْ أُمَّةٍ را ياد گير * تا به إلا و خَلا فِيها نَذِيرٌ
گفت خود خالى نبوده ست امتى * از خليفهى حق و صاحب همتى
مرغ جانها را چنان يكدل كند * كز صفاشان بىغش و بىغل كند
مشفقان گردند همچون والده * مسلمون را گفت نفس واحده
نفس واحد از رسول حق شدند * ور نه هر يك دشمن مطلق بدند
برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركات رسول صلى اللَّه عليه و آله
[ حكايت در بيان اينكه اختلاف مردم به همت انسان كامل رفع مىشود ]
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت * يك ز ديگر جان خون آشام داشت
كينههاى كهنهشان از مصطفى * محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان * همچو اعداد عنب در بوستان
و ز دم الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ به پند * در شكستند و تن واحد شدند
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
صورت انگورها اخوان بود * چون فشردى شيرهى واحد شود
غوره و انگور ضدانند ليك * چون كه غوره پخته شد شد يار نيك
غورهاى كاو سنگ بست و خام ماند * در ازل حق كافر اصليش خواند
نه اخى نه نفس واحد باشد او * در شقاوت نحس ملحد باشد او
[ افشاى اسرار ربوبى و فتنهانگيزى عامه ]
گر بگويم آن چه او دارد نهان * فتنهى افهام خيزد در جهان
سر گبر كور نامذكور به * دود دوزخ از ارم مهجور به
[ انسان كامل ، مايهء وحدت بشرى است ]
غورههاى نيك كايشان قابلاند * از دم اهل دل آخر يك دلاند
سوى انگورى همىرانند تيز * تا دويى برخيزد و كين و ستيز
پس در انگورى همىدرند پوست * تا يكى گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ايرا هم دو است * هيچ يك با خويش جنگى در نبست
[ عشق ، پيوند دهندهء موجودات است ]
آفرين بر عشق كل اوستاد * صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر * يك سبوشان كرد دست كوزهگر
[ وحدت معنوى ، جاودانه است ]
كه اتحاد جسمهاى آب و طين * هست ناقص جان نمىماند بدين
[ نكتههاى دقيق را براى هر فهمى نتوان گفت ]
گر نظاير گويم اينجا در مثال * فهم را ترسم كه آرد اختلال
[ در هر عصر ، ولىّ اعظم وجود دارد ]
هم سليمان هست اكنون ليك ما * از نشاط دور بينى در عما