گفت در شطرنج كاين خانهى رخ است * گفت خانه از كجاش آمد بدست
خانه را بخريد يا ميراث يافت * فرخ آن كس كاو سوى معنى شتافت
[ تمثيلى ديگر ]
گفت نحوى زيد عمرا قد ضرب * گفت چونش كرد بىجرمى ادب
عمرو را جرمش چه بد كان زيد خام * بىگنه او را بزد همچون غلام
گفت اين پيمانهى معنى بود * گندمى بستان كه پيمانه است رد
زيد و عمرو از بهر اعراب است و ساز * گر دروغ است آن تو با اعراب ساز
گفت نه من آن ندانم عمرو را * زيد چون زد بىگناه و بىخطا
گفت از ناچار و لاغى بر گشود * عمرو يك واو فزون دزديده بود
زيد واقف گشت دزدش را بزد * چون كه از حد برد او را حد سزد
پذيرا آمدن سخن باطل در دل باطلان
گفت اينك راست پذرفتم به جان * كج نمايد راست در پيش كجان
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
گر بگويى احولى را مه يكى است * گويدت اين دوست و در وحدت شكى است
ور بر او خندد كسى گويد دو است * راست دارد اين سزاى بد خو است
بر دروغان جمع مىآيد دروغ * الخبيثات الخبيثين زد فروغ
دل فراخان را بود دست فراخ * چشم كوران را عثار سنگلاخ
جستن آن درخت كه هر كه ميوهى آن درخت خورد نميرد
[ حكايت در بيان اينكه خوردن ميوهء حكمت ، جاودانگى مىآورد ]
گفت دانايى براى داستان * كه درختى هست در هندوستان
هر كسى كز ميوهى او خورد و برد * نه شود او پير نه هرگز بمرد
پادشاهى اين شنيد از صادقى * بر درخت و ميوهاش شد عاشقى
قاصدى دانا ز ديوان ادب * سوى هندستان روان كرد از طلب
سالها مىگشت آن قاصد از او * گرد هندستان براى جستجو
شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت * نه جزيره ماند و نه كوه و نه دشت
هر كه را پرسيد كردش ريشخند * كاين كه جويد جز مگر مجنون بند
بس كسان صفعش زدند اندر مزاح * بس كسان گفتند اى صاحب فلاح
جستجوى چون تو زيرك سينه صاف * كى تهى باشد كجا باشد گزاف
وين مراعاتش يكى صفعى دگر * وين ز صفع آشكارا سختتر