تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ * عين مشغولى مرا گشته فراغ
پاى تو در گل مرا گل گشته گل * مر ترا ماتم مرا سور و دهل
در زمينم با تو ساكن در محل * مىدوم بر چرخ هفتم چون زحل

[ مقام انسان كامل از حيطهء انديشه‌ها خارج است ]

همنشينت من نيم سايه‌ى من است * برتر از انديشه‌ها پايه‌ى من است

[ انديشه‌هاى وهم‌آلود ]

ز انكه من ز انديشه‌ها بگذشته‌ام * خارج انديشه پويان گشته‌ام
حاكم انديشه‌ام محكوم نى * ز انكه بنا حاكم آمد بر بنا
جمله خلقان سخره‌ى انديشه‌اند * ز آن سبب خسته دل و غم پيشه‌اند
قاصدا خود را به انديشه دهم * چون بخواهم از ميانشان بر جهم
من چو مرغ اوجم انديشه مگس * كى بود بر من مگس را دست‌رس

[ كاملان ، جهت هدايت مردم با آنان حشر و نشر مىكنند ]

قاصدا زير آيم از اوج بلند * تا شكسته پايگان بر من تنند

[ هرگاه معاشرت با عموم ، دلتنگى آورد ، خلوت كردن ضرورت يابد ]

چون ملالم گيرد از سفلى صفات * بر پرم همچون طيور الصافات

[ اهل خلوص از اهل خودنمايى متمايزند ]

پر من رسته ست هم از ذات خويش * بر نچسبانم دو پر من با سريش
جعفر طيار را پر جاريه ست * جعفر عيار را پر عاريه ست

[ سخن حق به ذائقهء نااهلان ، خوش نمىآيد ، به ذائقهء اهلان خوش مىآيد ]

نزد آن كه لم يذق دعوى است اين * نزد سكان افق معنى است اين
لاف و دعوى باشد اين پيش غراب * ديگ تى و پر يكى پيش ذباب

[ تفاوت انسان كامل و انسان ناقص در تمتعات دنيوى ]

چون كه در تو مىشود لقمه گهر * تن مزن چندان كه بتوانى بخور
شيخ روزى بهر دفع سوء ظن * در لگن قى كرد پر در شد لگن
گوهر معقول را محسوس كرد * پير بينا بهر كم عقلى مرد
چون كه در معده شود پاكت پليد * قفل نه بر حلق و پنهان كن كليد
هر كه در وى لقمه شد نور جلال * هر چه خواهد تا خورد او را حلال

بيان دعويى كه عين آن دعوى گواه صدق خويش است

[ قبول دعوت كاملان ، نيازمند درون آگاه است ]

گر تو هستى آشناى جان من * نيست دعوى گفت معنى لان من
گر بگويم نيم شب پيش توام * هين مترس از شب كه من خويش توام
اين دو دعوى پيش تو معنى بود * چون شناسى بانگ خويشاوند خود
پيشى و خويشى دو دعوى بود ليك * هر دو معنى بود پيش فهم نيك
قرب آوازش گواهى مىدهد * كاين دم از نزديك يارى مىجهد
لذت آواز خويشاوند نيز * شد گوا بر صدق آن خويش عزيز
باز بىالهام احمق كاو ز جهل * مىنداند بانگ بيگانه ز اهل
پيش او دعوى بود گفتار او * جهل او شد مايه‌ى انكار او