تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
با مخالف او مدارايى كند * در دل او خويش را جايى كند
ز انكه خوى بد بگشته ست استوار * مور شهوت شد ز عادت همچو مار

[ لزوم مهار كردن نفس امّاره ]

مار شهوت را بكش در ابتدا * ور نه اينك گشت مارت اژدها

[ مصاحبت با كاملان ، راه خودشناسى را هموار مىكند ]

ليك هر كس مور بيند مار خويش * تو ز صاحب دل كن استفسار خويش
تا نشد زر مس نداند من مسم * تا نشد شه دل نداند مفلسم
خدمت اكسير كن مس‌وار تو * جور مىكش اى دل از دل دار تو
كيست دل دار اهل دل نيكو بدان * كه چو روز و شب جهانند از جهان

[ پرهيز از عيب‌جويى و اتهام ]

عيب كم گو بنده‌ى اللَّه را * متهم كم كن به دزدى شاه را

كرامات آن درويش كه در كشتى متهمش كردند

[ حكايت در پرهيز از اتهام به ديگران ، و تصرف تكوينى اوليا ]

بود درويشى درون كشتيى * ساخته از رخت مردى پشتيى
ياوه شد هميان زر او خفته بود * جمله را جستند و او را هم نمود
كاين فقير خفته را جوييم هم * كرد بيدارش ز غم صاحب درم
كه در اين كشتى حرمدان گمشدست * جمله را جستيم نتوانى تو رست
دلق بيرون كن برهنه شو ز دلق * تا ز تو فارغ شود اوهام خلق
گفت يا رب مر غلامت را خسان * متهم كردند فرمان در رسان
چون به درد آمد دل درويش از آن * سر برون كردند هر سو در زمان
صد هزاران ماهى از درياى ژرف * در دهان هر يكى درى شگرف
صد هزاران ماهى از درياى پر * در دهان هر يكى در و چه در
هر يكى درى خراج ملكتى * كز إله است اين ندارد شركتى
در چند انداخت در كشتى و جست * مر هوا را ساخت كرسى و نشست
خوش مربع چون شهان بر تخت خويش * او فراز اوج و كشتىاش به پيش
گفت رو كشتى شما را حق مرا * تا نباشد با شما دزد گدا
تا كه را باشد خسارت زين فراق * من خوشم جفت حق و با خلق طاق
نه مرا او تهمت دزدى نهد * نه مهارم را به غمازى دهد
بانگ كردند اهل كشتى كاى همام * از چه دادندت چنين عالى مقام
گفت از تهمت نهادن بر فقير * و ز حق آزارى پى چيزى حقير
حاش لله بل ز تعظيم شهان * كه نبودم در فقيران بد گمان
آن فقيران لطيف خوش نفس * كز پى تعظيمشان آمد عبس
آن فقيرى بهر پيچا پيچ نيست * بل پى آن كه بجز حق هيچ نيست