تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١

عذر گفتن فقير به شيخ

پس فقير آن شيخ را احوال گفت * عذر را با آن غرامت كرد جفت
مر سؤال شيخ را داد او جواب * چون جوابات خضر خوب و صواب
آن جوابات سؤالات كليم * كش خضر بنمود از رب عليم
گشت مشكلهاش حل و افزون زياد * از پى هر مشكلش مفتاح داد
از خضر درويش هم ميراث داشت * در جواب شيخ همت بر گماشت

[ نسبى بودن مقولات و مفاهيم ]

گفت راه اوسط ار چه حكمت است * ليك اوسط نيز هم با نسبت است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آب جو نسبت به اشتر هست كم * ليك باشد موش را آن همچو يم

[ تمثيلى ديگر ]

هر كه را باشد وظيفه چار نان * دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن
ور خورد هر چار دور از اوسط است * او اسير حرص مانند بط است

[ تمثيلى ديگر ]

هر كه او را اشتها ده نان بود * شش خورد مىدان كه اوسط آن بود

[ تمثيلى ديگر ]

چون مرا پنجاه نان هست اشتهى * مر ترا شش گرده هم دستيم ؟ نى

[ تمثيلى ديگر ]

تو به ده ركعت نماز آيى ملول * من به پانصد در نيايم در نحول

[ تمثيلى ديگر ]

آن يكى تا كعبه حافى مىرود * و آن يكى تا مسجد از خود مىشود

[ تمثيلى ديگر ]

آن يكى در پاكبازى جان بداد * وين يكى جان كند تا يك نان بداد

[ حدّ وسط در مورد چيزهاى محدود ، مصداق دارد ]

اين وسط در با نهايت مىرود * كه مرا آن را اول و آخر بود
اول و آخر ببايد تا در آن * در تصور گنجد اوسط يا ميان
بىنهايت چون ندارد دو طرف * كى بود او را ميانه منصرف
اول و آخر نشانش كس نداد * گفت لو كان له البحر مداد
هفت دريا گر شود كلى مداد * نيست مر پايان شدن را هيچ اميد
باغ و بيشه گر بود يك سر قلم * زين سخن هرگز نگردد هيچ كم
آن همه حبر و قلم فانى شود * وين حديث بىعدد باقى بود
حالت من خواب را ماند گهى * خواب پندارد مر آن را گمرهى

[ خواب ظاهرى و بيدارى باطنى عارفان ]

چشم من خفته دلم بيدار دان * شكل بىكار مرا بر كار دان
گفت پيغمبر كه عيناى تنام * لا ينام قلبي عن رب الأنام
چشم تو بيدار و دل خفته به خواب * چشم من خفته دلم در فتح باب

[ حواس باطنى ]

مر دلم را پنج حس ديگر است * حس دل را هر دو عالم منظر است

[ پرهيز از سطحىنگرى در احوال كاملان ]

تو ز ضعف خود مكن در من نگاه * بر تو شب بر من همان شب چاشت‌گاه