تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
متهم چون دارم آنها را كه حق * كرد امين مخزن هفتم طبق

[ لزوم محاسبهء نفس ]

متهم نفس است نه عقل شريف * متهم حس است نه نور لطيف

[ نفس امّاره ، توجيه‌گر گناه است ]

نفس سوفسطايى آمد مىزنش * كش زدن سازد نه حجت گفتنش
معجزه بيند فروزد آن زمان * بعد از آن گويد خيالى بود آن
ور حقيقت بودى آن ديد عجب * چون مقيم چشم نامد روز و شب

[ تأثير مثبت خوارق عادات بر اهل صدق ]

آن مقيم چشم پاكان مىبود * نه قرين چشم حيوان مىشود

[ فهم خوارق عادات با عقول سطحىنگر ميسّر نيست ]

كان عجب زين حس دارد عار و ننگ * كى بود طاوس اندر چاه تنگ

[ لزوم كوتاه كردن سخن ]

تا نگويى مر مرا بسيار گو * من ز صد يك گويم و آن همچو مو

تشنيع صوفيان بر آن صوفى كه پيش شيخ بسيار مىگويد

[ حكايت در بيان اينكه كار پاكان را قياس از خود مگير ]

صوفيان بر صوفيى شنعت زدند * پيش شيخ خانقاهى آمدند
شيخ را گفتند داد جان ما * تو از اين صوفى بجو اى پيشوا
گفت آخر چه گله ست اى صوفيان * گفت اين صوفى سه خو دارد گران
در سخن بسيار گو همچون جرس * در خورش افزون خورد از بيست كس
ور بخسبد هست چون اصحاب كهف * صوفيان كردند پيش شيخ زحف
شيخ رو آورد سوى آن فقير * كه ز هر حالى كه هست اوساط گير

[ تمثيل طبى در بيان لزوم اعتدال و ميانه‌روى ]

در خبر خير الأمور أوساطها * نافع آمد ز اعتدال أخلاطها
گر يكى خلطى فزون شد از عرض * در تن مردم پديد آيد مرض
بر قرين خويش مفزا در صفت * كان فراق آرد يقين در عاقبت

[ آداب صحبت و همراهى ]

نطق موسى بد بر اندازه و ليك * هم فزون آمد ز گفت يار نيك
آن فزونى با خضر آمد شقاق * گفت رو تو مكثرى هذا فِراقُ
موسيا بسيار گويى دور شو * ور نه با من گنگ باش و كور شو
ور نرفتى وز ستيزه شسته‌اى * تو به معنى رفته‌اى بگسسته‌اى
چون حدث كردى تو ناگه در نماز * گويدت سوى طهارت رو به تاز
ور نرفتى خشك جنبان مىشوى * خود نمازت رفت بنشين اى غوى
رو بر آنها كه هم جفت تواند * عاشقان و تشنه‌ى گفت تواند
پاسبان بر خوابناكان بر فزود * ماهيان را پاسبان حاجت نبود
جامه پوشان را نظر بر گازر است * جان عريان را تجلى زيور است
يا ز عريانان به يك سو باز رو * يا چو ايشان فارغ از تن جامه شو
ور نمىتانى كه كل عريان شوى * جامه كم كن تا ره اوسط روى