تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
بر شتر زد پرتو انديشه‌اش * گفت بنمايم ترا تو باش خوش
تا بيامد بر لب جوى بزرگ * كاندر او گشتى زبون پيل سترگ
موش آن جا ايستاد و خشك گشت * گفت اشتر اى رفيق كوه و دشت
اين توقف چيست حيرانى چرا * پا بنه مردانه اندر جو در آ
تو قلاووزى و پيش آهنگ من * در ميان ره مباش و تن مزن
گفت اين آب شگرف است و عميق * من همىترسم ز غرقاب اى رفيق
گفت اشتر تا ببينم حد آب * پا در او بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب اى كور موش * از چه حيران گشتى و رفتى ز هوش
گفت مور تست و ما را اژدهاست * كه ز زانو تا به زانو فرق‌هاست
گر ترا تا زانو است اى پر هنر * مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
گفت گستاخى مكن بار دگر * تا نسوزد جسم و جانت زين شرر
تو مرى با مثل خود موشان بكن * با شتر مر موش را نبود سخن
گفت توبه كردم از بهر خدا * بگذران زين آب مهلك مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هين * برجه و بر كودبان من نشين
اين گذشتن شد مسلم مر مرا * بگذرانم صد هزاران چون ترا

[ لزوم پيروى از انسان كامل ]

چون پيمبر نيستى پس رو به راه * تا رسى از چاه روزى سوى جاه
تو رعيت باش چون سلطان نه‌اى * خود مران چون مرد كشتيبان نه‌اى
چون نه‌اى كامل دكان تنها مگير * دست‌خوش مىباش تا گردى خمير
أَنْصِتُوا را گوش كن خاموش باش * چون زبان حق نگشتى گوش باش
ور بگويى شكل استفسار گو * با شهنشاهان تو مسكين‌وار گو
ابتداى كبر و كين از شهوت است * راسخى شهوتت از عادت است

[ هر گاه آدمى بر خوى بد عادت كند با مصلحان در ستيز آيد ]

چون ز عادت گشت محكم خوى بد * خشم آيد بر كسى كت واكشد
چون كه تو گل خوار گشتى هر كه او * واكشد از گل ترا باشد عدو
بت پرستان چون كه خو با بت كنند * مانعان راه بت را دشمنند
چون كه كرد ابليس خو با سرورى * ديد آدم را حقير او از خرى
كه به از من سرورى ديگر بود * تا كه او مسجود چون من كس شود
سرورى زهر است جز آن روح را * كاو بود ترياق لانى ز ابتدا
كوه اگر پر مار شد باكى مدار * كاو بود در اندرون ترياق‌زار
سرورى چون شد دماغت را نديم * هر كه بشكستت شود خصم قديم

[ خودبين ، انتقاد را بر نمىتابد ]

چون خلاف خوى تو گويد كسى * كينه‌ها خيزد ترا با او بسى
كه مرا از خوى من بر مىكند * خويش را بر من چو سرور مىكند
چون نباشد خوى بد سركش در او * كى فروزد آن خلاف آتش در او