تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
آمد و ديد انگبين خاص بود * كور شد آن دشمن كور و كبود
گفت پير آن دم مريد خويش را * رو براى من بجو مى اى كيا

[ در حالت اضطرار ، حكم حرام لغو مىشود ]

كه مرا رنجى است مضطر گشته‌ام * من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام
در ضرورت هست هر مردار پاك * بر سر منكر ز لعنت باد خاك

[ ادامهء حكايت طعنه زدن بيگانه‌يى در شيخ ]

گرد خمخانه بر آمد آن مريد * بهر شيخ از هر خمى او مىچشيد
در همه خمخانه‌ها او مى نديد * گشته بد پر از عسل خم نبيد
گفت اى رندان چه حال است اين چه كار * هيچ خمى در نمىبينم عقار
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند * چشم گريان دست بر سر مىزدند
در خرابات آمدى شيخ اجل * جمله مىها از قدومت شد عسل
كرده اى مبدل تو مى را از حدث * جان ما را هم بدل كن از خبث
گر شود عالم پر از خون مال مال * كى خورد بنده‌ى خدا الا حلال

گفتن عايشه مصطفى را عليه السلام كه تو بىمصلا به هر جا نماز مىكنى چون است

[ حكايت در بيان محفوظ بودن روح انسان كامل از آلايش دنيوى ]

عايشه روزى به پيغمبر بگفت * يا رسول الله تو پيدا و نهفت
هر كجا يا بى نمازى مىكنى * مىدود در خانه ناپاك و دنى
مستحاضه و طفل و آلوده‌ى پليد * كرد مستعمل به هر جا كه رسيد
گفت پيغمبر كه از بهر مهان * حق نجس را پاك گرداند بدان
سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق * پاك گردانيد تا هفتم طبق
هان و هان ترك حسد كن با شهان * ور نه ابليسى شوى اندر جهان
كاو اگر زهرى خورد شهدى شود * تو اگر شهدى خورى زهرى بود
كاو بدل گشت و بدل شد كار او * لطف گشت و نور شد هر نار او
قوت حق بود مر بابيل را * ور نه مرغى چون كشد مر پيل را
لشكرى را مرغكى چندى شكست * تا بدانى كان صلابت از حق است
گر تو را وسواس آيد زين قبيل * رو بخوان تو سوره‌ى اصحاب فيل
ور كنى با او مرى و همسرى * كافرم دان گر تو ز ايشان سر برى

كشيدن موش مهار شتر را و متعجب شدن موش در خود

[ حكايت در بيان اينكه از فروتنى اولياى خدا نبايد گستاخ شد ]

موشكى در كف مهار اشترى * در ربود و شد روان او از مرى
اشتر از چستى كه با او شد روان * موش غره شد كه هستم پهلوان