تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
ور سوم باره نويسى بر سرش * پس سيه كردى چو جان كافرش

[ صاحبدلان ، نااميدى مردم را به اميد ، تبديل مىكنند ]

پس چه چاره جز پناه چاره‌گر * نااميدى مس و اكسيرش نظر
نااميديها به پيش او نهيد * تا ز درد بىدوا بيرون جهيد

[ ادامهء حكايت شعيب ]

چون شعيب اين نكته‌ها با او بگفت * ز آن دم جان در دل او گل شكفت

[ استدراج يا كيفر نهانى الهى ]

جان او بشنيد وحى آسمان * گفت اگر بگرفت ما را كو نشان
گفت يا رب دفع من مىگويد او * آن گرفتن را نشان مىجويد او
گفت ستارم نگويم رازهاش * جز يكى رمز از براى ابتلاش
يك نشان آن كه مىگيرم و را * آن كه طاعت دارد از صوم و دعا
و ز نماز و از زكات و غير آن * ليك يك ذره ندارد ذوق جان
مىكند طاعات و افعال سنى * ليك يك ذره ندارد چاشنى
طاعتش نغز است و معنى نغز نى * جوزها بسيار و در وى مغز نى
ذوق بايد تا دهد طاعات بر * مغز بايد تا دهد دانه شجر
دانه‌ى بىمغز كى گردد نهال * صورت بىجان نباشد جز خيال

بقيه‌ى قصه‌ى طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ

آن خبيث از شيخ مىلاييد ژاژ * كژنگر باشد هميشه عقل كاژ
كه منش ديدم ميان مجلسى * او ز تقوى عارى است و مفلسى
ور كه باور نيستت خيز امشبان * تا ببينى فسق شيخت را عيان
شب ببردش بر سر يك روزنى * گفت بنگر فسق و عشرت كردنى
بنگر آن سالوس روز و فسق شب * روز همچون مصطفى شب بو لهب
روز عبد الله او را گشته نام * شب نعوذ بالله و در دست جام
ديد شيشه در كف آن پير پر * گفت شيخا مر ترا هم هست غر
تو نمىگفتى كه در جام شراب * ديو مىميزد شتابان ناشتاب
گفت جامم را چنان پر كرده‌اند * كاندر او اندر نگنجد يك سپند
بنگر اينجا هيچ گنجد ذره‌اى * اين سخن را كژ شنيده غره‌اى
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين * دور دار اين را ز شيخ غيب بين
جام مى هستى شيخ است اى فليو * كاندر او اندر نگنجد بول ديو

[ انسان كامل ، پر است از حق ]

پر و مالامال از نور حق است * جام تن بشكست نور مطلق است
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث * او همان نور است نپذيرد خبث

[ ادامهء حكايت طعنه زدن بيگانه‌يى در شيخ ]

شيخ گفت اين خود نه جام است و نه مى * هين به زير آن منكرا بنگر به وى
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 286 | جلال الدين الرومي