تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
ز آن سبب آدم بود مسجودشان * جان او افزون‌تر است از بودشان
ور نه بهتر را سجود دون‌ترى * امر كردن هيچ نبود در خورى
كى پسندد عدل و لطف كردگار * كه گلى سجده كند در پيش خار

[ تصرف انسان كامل در موجودات جهان ]

جان چو افزون شد گذشت از انتها * شد مطيعش جان جمله‌ى چيزها
مرغ و ماهى و پرى و آدمى * ز انكه او بيش است و ايشان در كمى
ماهيان سوزنگر دلقش شوند * سوزنان را رشته‌ها تابع بوند

بقيه‌ى قصه‌ى ابراهيم ادهم بر لب آن دريا

چون نفاذ امر شيخ آن مير ديد * ز آمد ماهى شدش و جدى پديد
گفت اه ماهى ز پيران آگه است * شه تنى را كاو لعين درگه است
ماهيان از پير آگه ما بعيد * ما شقى زين دولت و ايشان سعيد
سجده كرد و رفت گريان و خراب * گشت ديوانه ز عشق فتح باب
پس تو اى ناشسته رو در چيستى * در نزاع و در حسد با كيستى
با دم شيرى تو بازى مىكنى * بر ملايك ترك تازى مىكنى
بد چه مىگويى تو خير محض را * هين ترفع كم شمر آن خفض را

[ تبديل بدان به نيكان به همّت انسان كامل ]

بد چه باشد مس محتاج مهان * شيخ كه بود كيمياى بىكران

[ انسان كامل از گمراهى بدان زيان نمىبيند ]

مس اگر از كيميا قابل نبد * كيميا از مس هرگز مس نشد
بد چه باشد سركشى آتش عمل * شيخ كه بود عين درياى ازل

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

دايم آتش را بترسانند از آب * آب كى ترسيد هرگز ز التهاب

[ بدگمان كينه‌توز به خود ضرر مىزند ]

در رخ مه عيب بينى مىكنى * در بهشتى خارچينى مىكنى
گر بهشت اندر روى تو خار جو * هيچ خار آن جا نيابى غير تو
مىبپوشى آفتابى در گلى * رخنه مىجويى ز بدر كاملى
آفتابى كه بتابد در جهان * بهر خفاشى كجا گردد نهان
عيبها از رد پيران عيب شد * غيبها از رشك ايشان غيب شد

[ پرهيز از عناد ]

بارى از دورى ز خدمت يار باش * در ندامت چابك و بر كار باش
تا از آن راهت نسيمى مىرسد * آب رحمت را چه بندى از حسد
گر چه دورى دور مىجنبان تو دم * حيث ما كنتم فولوا وجهكم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون خرى در گل فتد از گام تيز * دم‌به‌دم جنبد براى عزم خيز
جاى را هموار نكند بهر باش * داند او كه نيست آن جاى معاش
حس تو از حس خر كمتر بده ست * كه دل تو زين وحلها بر نجست

[ آدمى ، غفلت و پستى خود را توجيه مىكند ]