تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
شارب خمر است و سالوس و خبيث * مر مريدان را كجا باشد مغيث
آن يكى گفتش ادب را هوش دار * خرد نبود اين چنين ظن بر كبار
دور از او و دور از آن اوصاف او * كه ز سيلى تيره گردد صاف او
اين چنين بهتان منه بر اهل حق * اين خيال تست بر گردان ورق
اين نباشد ور بود اى مرغ خاك * بحر قلزم را ز مردارى چه باك

[ تمثيل فقهى در بيان پاكى و پاك‌كنندگى روح انسان كامل ]

نيست دون القلتين و حوض خرد * كى تواند قطره‌ايش از كار برد

[ تمثيل تاريخى در بيان كمال روح انسان كامل ]

آتش ابراهيم را نبود زيان * هر كه نمرودى است گو مىترس از آن
نفس نمرود است و عقل و جان خليل * روح در عين است و نفس اندر دليل

[ لزوم مرشد و بلد راه در سلوك ]

اين دليل راه رهرو را بود * كاو به هر دم در بيابان گم شود

[ روشن‌بينان به مرشد نياز ندارند ]

واصلان را نيست جز چشم و چراغ * از دليل و راهشان باشد فراغ

[ با هر كس بايد به قدر فهم او سخن گفت ]

گر دليلى گفت آن مرد وصال * گفت بهر فهم اصحاب جدال

[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]

بهر طفل نو پدر تىتى كند * گر چه عقلش هندسه‌ى گيتى كند
كم نگردد فضل استاد از علو * گر الف چيزى ندارد گويد او
از پى تعليم آن بسته دهن * از زبان خود برون بايد شدن
در زبان او ببايد آمدن * تا بياموزد ز تو او علم و فن
پس همه خلقان چو طفلان وىاند * لازم است اين پير را در وقت پند

[ بيكرانگى روح انسان كامل ]

كفر را حد است و اندازه بدان * شيخ و نور شيخ را نبود كران
پيش بىحد هر چه محدود است لاست * كل شىء غير وجه اللَّه فناست

[ كفر و ايمان در مرتبهء الهى راه ندارد ]

كفر و ايمان نيست آن جايى كه اوست * ز انكه او مغز است و اين دو رنگ و پوست

[ كفر ، و ايمان فاقد مغز ، حجاب است ]

اين فناها پرده‌ى آن وجه گشت * چون چراغ خفيه اندر زير طشت

[ حيات جسمانى ، حجاب حيات روحانى است ]

پس سر اين تن حجاب آن سر است * پيش آن سر اين سر تن كافر است

[ هر كس از ايمان و شكوه روحانى انسان كامل ، بى خبر باشد كافر و مرده است ]

كيست كافر غافل از ايمان شيخ * چيست مرده بىخبر از جان شيخ

[ علم و معرفت ، اصل و گوهر انسان است ]

جان نباشد جز خبر در آزمون * هر كه را افزون خبر جانش فزون

[ رجحان انسان بر حيوان ، علم و معرفت است ]

جان ما از جان حيوان بيشتر * از چه ز آن رو كه فزون دارد خبر

[ فرشته از انسان غريزى برتر است ]

پس فزون از جان ما جان ملك * كاو منزه شد ز حس مشترك

[ انسان ملكوتى از فرشته برتر است ]

و ز ملك جان خداوندان دل * باشد افزون تو تحير را بهل

[ انسان به سبب جامعيت روحى ، مسجود فرشتگان شد ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 283 | جلال الدين الرومي