تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
گر نبودى حاجت عالم زمين * نافريدى هيچ رب العالمين
وين زمين مضطرب محتاج كوه * گر نبودى نافريدى پر شكوه
ور نبودى حاجت افلاك هم * هفت گردون نافريدى از عدم
آفتاب و ماه و اين استارگان * جز به حاجت كى پديد آمد عيان

[ نياز ، سبب ظهور موجودات است ]

پس كمند هستها حاجت بود * قدر حاجت مرد را آلت دهد

[ نياز و طلب خود را افزايش بده تا كرم الهى بر تو نازل شود ]

پس بيفزا حاجت اى محتاج زود * تا بجوشد در كرم درياى جود
اين گدايان بر ره و هر مبتلا * حاجت خود مىنمايد خلق را
كورى و شلى و بيمارى و درد * تا از اين حاجت بجنبد رحم مرد
هيچ گويد نان دهيد اى مردمان * كه مرا مال است و انبار است و خوان

[ كوردلان ، نياز به بصيرت را در خود احساس نمىكنند ]

چشم ننهاده‌ست حق در كور موش * ز انكه حاجت نيست چشمش بهر نوش
مىتواند زيست بىچشم و بصر * فارغ است از چشم او در خاك تر

[ عنايت الهى و هدايت گمراهان ]

جز به دزدى او برون نايد ز خاك * تا كند خالق از آن دزديش پاك
بعد از آن پر يابد و مرغى شود * چون ملايك جانب گردون رود
هر زمان در گلشن شكر خدا * او بر آرد همچو بلبل صد نوا
كاى رهاننده مرا از وصف زشت * اى كننده دوزخى را تو بهشت

[ فعل حواس ، فراحسّى است نه عضوى ]

در يكى پيهى نهى تو روشنى * استخوانى را دهى سمع اى غنى
چه تعلق آن معانى را به جسم * چه تعلق فهم اشيا را به اسم

[ پيوند صورت و معنا ]

لفظ چون وكرست و معنى طاير است * جسم جوى و روح آب ساير است

[ روح ، پوياى ثابت نماست ]

او روان است و تو گويى واقف است * او دوان است و تو گويى عاكف است

[ انديشه‌ها و خيالات متعدّد نشان دهندهء پويايى روح است ]

گر نبينى سير آب از خاكها * چيست بر وى نو به نو خاشاكها

[ روح ، منشأ افكار ]

هست خاشاك تو صورتهاى فكر * نو به نو در مىرسد اشكال بكر
روى آب جوى فكر اندر روش * نيست بىخاشاك محبوب و وحش
قشرها بر روى اين آب روان * از ثمار باغ غيبى شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جو * ز انكه آب از باغ مىآيد به جو
گر نبينى رفتن آب حيات * بنگر اندر جوى و اين سير نبات

[ حركت روح به سوى مبدأ اعلى هر چه سريعتر باشد ، پرده‌هاى پندار زودتر كنار مىرود ]

آب چون انبه‌تر آيد در گذر * زو كند قشر صور زوتر گذر
چون به غايت تيز شد اين جو روان * غم نپايد در ضمير عارفان
چون به غايت ممتلى بود و شتاب * پس نگنجيد اندر او الا كه آب

طعنه زدن بيگانه اى در شيخ و جواب گفتن مريد شيخ او را

[ حكايت در اينكه كار پاكان را قياس از خود مگير ]

آن يكى يك شيخ را تهمت نهاد * كاو بد است و نيست بر راه رشاد