تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
هر حست پيغمبر حسها شود * تا يكايك سوى آن جنت رود

[ گفتگوى صامت عارفان ]

حسها با حس تو گويند راز * بىزبان و بىحقيقت بىمجاز

[ حقيقت ، وقتى به كلام درآيد ، خيال‌انگيز و شبهه‌ناك مىشود ]

كاين حقيقت قابل تاويلهاست * وين توهم مايه‌ى تخييلهاست

[ حقيقت محض از ظرف كلام ، فراتر است ]

آن حقيقت را كه باشد از عيان * هيچ تاويلى نگنجد در ميان

[ عظمت انسان كامل ]

چون كه هر حس بنده‌ى حس تو شد * مر فلك‌ها را نباشد از تو بد

[ كسى كه حامل حقيقت است ، واجد صورت‌ها و مظاهر نيز هست ]

چون كه دعويى رود در ملك پوست * مغز آن كى بود قشر آن اوست
چون تنازع در فتد در تنگ كاه * دانه آن كيست آن را كن نگاه
پس فلك قشر است و نور روح مغز * اين پديد است آن خفى زين رو ملغز

[ مراتب جسم و روح حيوانى و عقل و وحى ]

جسم ظاهر روح مخفى آمده ست * جسم همچون آستين جان همچو دست
باز عقل از روح مخفىتر بود * حس سوى روح زوتر ره برد
جنبشى بينى بدانى زنده است * اين ندانى كه ز عقل آگنده است
تا كه جنبشهاى موزون سر كند * جنبش مس را به دانش زر كند
ز آن مناسب آمدن افعال دست * فهم آيد مر ترا كه عقل هست
روح وحى از عقل پنهان‌تر بود * ز انكه او غيب است او ز ان سر بود
عقل احمد از كسى پنهان نشد * روح وحيش مدرك هر جان نشد
روح وحيى را مناسبهاست نيز * در نيابد عقل كان آمد عزيز

[ شخص دانى نمىتواند حال عالى را درك كند ]

گه جنون بيند گهى حيران شود * ز انكه موقوف است تا او آن شود
چون مناسبهاى افعال خضر * عقل موسى بود در ديدش كدر
نامناسب مىنمود افعال او * پيش موسى چون نبودش حال او

[ عقول جزئيه نمىتوانند راز حقيقت را درك كنند ]

عقل موسى چون شود در غيب بند * عقل موشى خود كى است اى ارجمند

[ علم تقليدى ، نيازمند مشترى است ]

علم تقليدى بود بهر فروخت * چون بيابد مشترى خوش بر فروخت

[ مشترى علم باطنى ، خداوند است ]

مشترى علم تحقيقى حق است * دايما بازار او با رونق است
لب ببسته مست در بيع و شرى * مشترى بىحد كه اللَّه اشترى

[ پاكان ، طالب علوم باطنى هستند ]

درس آدم را فرشته مشترى * محرم درسش نه ديو است و پرى
آدم أنبئهم بأسما درس گو * شرح كن اسرار حق را مو به مو

[ تشبيه كوته‌نظران به موش ]

آن چنان كس را كه كوته بين بود * در تلون غرق و بىتمكين بود
موش گفتم ز انكه در خاك است جاش * خاك باشد موش را جاى معاش
راهها داند ولى در زير خاك * هر طرف او خاك را كرده ست چاك
نفس موشى نيست الا لقمه رند * قدر حاجت موش را عقلى دهند

[ بخشش خداوند ، بر اساس حاجات مخلوقات است ]

ز انكه بىحاجت خداوند عزيز * مىنبخشد هيچ كس را هيچ چيز
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 281 | جلال الدين الرومي