چون رجا و خوف در دلها روان * نيست مخفى بر وى اسرار جهان
دل نگه داريد اى بىحاصلان * در حضور حضرت صاحب دلان
[ نزد ظاهرگرايان ، ادب ظاهر كافى است ]
پيش اهل تن ادب بر ظاهر است * كه خدا ز ايشان نهان را ساتر است
[ نزد اهل باطن ، علاوه بر ادب ظاهر ، ادب باطن هم ضرورى است ]
پيش اهل دل ادب بر باطن است * ز انكه دلشان بر سراير فاطن است
[ وارونه كارى دنيا ]
تو بعكسى پيش كوران بهر جاه * با حضور آيى نشينى پايگاه
پيش بينايان كنى ترك ادب * نار شهوت را از آن گشتى حطب
چون ندارى فطنت و نور هدى * بهر كوران روى را مىزن جلا
پيش بينايان حدث در روى مال * ناز مىكن با چنين گنديده حال
[ ادامهء حكايت كرامات ابراهيم ادهم ]
شيخ سوزن زود در دريا فگند * خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهى اللهيى * سوزن زر در لب هر ماهيى
سر بر آوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق
رو به دو كرد و بگفتش اى امير * ملك دل به يا چنان ملك حقير
[ اوليا از كرامت و خوارق عادت پرهيز داشتند ]
اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست * تا به باطن در روى بينى تو بيست
[ كرامت ، دسته گلى است از گلزار جهان معنا ]
سوى شهر از باغ شاخى آورند * باغ و بستان را كجا آن جا برند
خاصه باغى كاين فلك يك برگ اوست * بلكه اين مغز است وين عالم چو پوست
[ كشف حقيقت از طريق آثار ]
بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوى افزون جوى و كن دفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود
گفت يوسف ابن يعقوب نبى * بهر بو ألقوا على وجه أبي
بهر اين بو گفت احمد در عظات * دايما قرة عيني فى الصلاة
[ حواس ، از تجليات نفس ناطقه است ]
پنج حس با همدگر پيوستهاند * ز انكه اين هر پنج از اصلى رستهاند
[ ارتباط حواس ظاهر و باطن با يكديگر ]
قوت يك قوت باقى شود * ما بقى را هر يكى ساقى شود
ديدن ديده فزايد عشق را * عشق در ديده فزايد صدق را
صدق بيدارى هر حس مىشود * حسها را ذوق مونس مىشود
آغاز منور شدن عارف به نور غيب بين
[ تأثير حواس بر يكديگر ]
چون يكى حس در روش بگشاد بند * ما بقى حسها همه مبدل شوند
چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله ز آن سو بر جهند
[ حواس ظاهر و باطن خود را در معنويات مستغرق كن ]
گوسفندان حواست را بران * در چرا از أَخْرَجَ الْمَرْعى چران
تا در آن جا سنبل و نسرين چرند * تا به گلزار حقايق ره برند