تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
كيمياى مس عالم با تو است * عقل و دانش را گهر تو بر تو است
گفت و الله نيست يا وجه العرب * در همه ملكم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه مىدوم * هر كه نانى مىدهد آن جا روم
مر مرا زين حكمت و فضل و هنر * نيست حاصل جز خيال و درد سر
پس عرب گفتش كه شو دور از برم * تا نبارد شومى تو بر سرم
دور بر آن حكمت شومت ز من * نطق تو شرم است بر اهل زمن
يا تو آن سو رو من اين سو مىدوم * ور ترا ره پيش من واپس روم
يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ * به بود زين حيله‌هاى مرده‌ريگ
احمقىام بس مبارك احمقى است * كه دلم با برگ و جانم متقى است

[ علمى كه اخلاق را سامان ندهد ، بار خاطر است نه يار شاطر ]

گر تو خواهى كت شقاوت كم شود * جهد كن تا از تو حكمت كم شود
حكمتى كز طبع زايد وز خيال * حكمتى بىفيض نور ذو الجلال
حكمت دنيا فزايد ظن و شك * حكمت دينى برد فوق فلك
زوبعان زيرك آخر زمان * بر فزوده خويش بر پيشينيان
حيله آموزان جگرها سوخته * فعل‌ها و مكرها آموخته
صبر و ايثار و سخاى نفس و جود * باد داده كان بود اكسير سود

[ انديشهء راستين ، راه حقيقت را نشان مىدهد ]

فكر آن باشد كه بگشايد رهى * راه آن باشد كه پيش آيد شهى

[ مقايسهء امر اصيل و كاذب ]

شاه آن باشد كه از خود شه بود * نه به مخزنها و لشكر شه شود
تا بماند شاهى او سرمدى * همچو عز ملك دين احمدى

كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا

[ حكايت در بيان شكوه و سلطنت باطنى ]

هم ز ابراهيم ادهم آمده ست * كاو ز راهى بر لب دريا نشست
دلق خود مىدوخت آن سلطان جان * يك اميرى آمد آن جا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود * شيخ را بشناخت سجده كرد زود
خيره شد در شيخ و اندر دلق او * شكل ديگر گشته خلق و خلق او
كاو رها كرد آن چنان ملك شگرف * بر گزيد آن فقر بس باريك حرف
ترك كرد او ملك هفت اقليم را * مىزند بر دلق سوزن چون گدا

[ ضميرخوانى اوليا ]

شخ واقف گشت از انديشه‌اش * شيخ چون شير است و دلها بيشه‌اش