تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
تير اندازى به حكم او را بديد * پس ز خوف او كمان را در كشيد
تا زند تيرى سوارش بانگ زد * من ضعيفم گر چه زفت استم جسد
هان و هان منگر تو در زفتى من * كه كمم در وقت جنگ از پير زن
گفت رو كه نيك گفتى ور نه نيش * بر تو مىانداختم از ترس خويش
بس كسان را كالت پيكار كشت * بىرجوليت چنان تيغى به مشت
گر بپوشى تو سلاح رستمان * رفت جانت چون نباشى مرد آن
جان سپر كن تيغ بگذار اى پسر * هر كه بىسر بود از اين شه برد سر
آن سلاحت حيله و مكر تو است * هم ز تو زاييد و هم جان تو خست
چون نكردى هيچ سودى زين حيل * ترك حيلت كن كه پيش آيد دول
چون كه يك لحظه نخوردى بر ز فن * ترك فن گو مىطلب رب المنن

[ از علومى كه به خودشناسى كمك نمىكند بپرهيز ]

چون مبارك نيست بر تو اين علوم * خويشتن گولى كن و بگذر ز شوم
چون ملايك گو كه لا عِلْمَ لَنا * يا الهى غير ما عَلَّمْتَنا

قصه‌ى اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را

[ نقد عالمان بىحقيقت ]

يك عرابى بار كرده اشترى * دو جوال زفت از دانه پرى
او نشسته بر سر هر دو جوال * يك حديث انداز كرد او را سؤال
از وطن پرسيد و آوردش به گفت * و اندر آن پرسش بسى درها بسفت
بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال * چيست آگنده بگو مصدوق حال
گفت اندر يك جوالم گندم است * در دگر ريگى نه قوت مردم است
گفت تو چون بار كردى اين رمال * گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نيم گندم آن تنگ را * در دگر ريز از پى فرهنگ را
تا سبك گردد جوال و هم شتر * گفت شاباش اى حكيم اهل و حر
اين چنين فكر دقيق و راى خوب * تو چنين عريان پياده در لغوب
رحمتش آمد بر حكيم و عزم كرد * كش بر اشتر بر نشاند نيك مرد
باز گفتش اى حكيم خوش سخن * شمه‌اى از حال خود هم شرح كن
اين چنين عقل و كفايت كه تراست * تو وزيرى يا شهى بر گوى راست
گفت اين هر دو نيم از عامه‌ام * بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
گفت اشتر چند دارى چند گاو * گفت نه اين و نه آن ما را مكاو
گفت رختت چيست بارى در دكان * گفت ما را كو دكان و كو مكان
گفت پس از نقد پرسم نقد چند * كه تويى تنها رو و محبوب پند