قصهى ديدن خليفه ليلى را
[ حكايت در بيان اينكه شناخت هر كس از واقعيت ، نسبى است ]
گفت ليلى را خليفه كان توى * كز تو مجنون شد پريشان و غوى
از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت خامش چون تو مجنون نيستى
[ بيدارى و هوشيارى در امور نازل دنيوى ، عين خواب و غفلت است ]
هر كه بيدار است او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو در بندان ما
[ خيالات ، صفاى روح را تباه مىكند ]
جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال
نى صفا مىماندش نى لطف و فر * نى به سوى آسمان راه سفر
[ خفتهء حقيقى كسى است كه به امور پست مشغول است ]
خفته آن باشد كه او از هر خيال * دارد اوميد و كند با او مقال
[ خفتهء حقيقى ، وارونه بين است ]
ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
چون كه تخم نسل را در شوره ريخت * او به خويش آمد خيال از وى گريخت
ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش پديد ناپديد
[ آنان كه مفتون ظواهر دنيا هستند ، صيّادان سايهاند ]
مرغ بر بالا و زير آن سايهاش * مىدود بر خاك پران مرغوش
ابلهى صياد آن سايه شود * مىدود چندان كه بىمايه شود
بىخبر كان عكس آن مرغ هواست * بىخبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوى سايه او * تركشش خالى شود از جستجو
تركش عمرش تهى شد عمر رفت * از دويدن در شكار سايه تفت
[ ولىّ مرشد ، طالبان حقيقت را از دام خيالات مىرهاند ]
سايهى يزدان چو باشد دايهاش * وارهاند از خيال و سايهاش
[ انسان كامل ، به خدا زنده است نه به دنيا ]
سايهى يزدان بود بندهى خدا * مرده او زين عالم و زندهى خدا
[ لزوم مصاحبت با انسان كامل ]
دامن او گير زودتر بىگمان * تا رهى در دامن آخر زمان
[ اوليا ، سايهء خدا هستند ]
كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولياست * كاو دليل نور خورشيد خداست
[ در امر سلوك بايد پيرى راهدان داشت ]
اندر اين وادى مرو بىاين دليل * لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گو چون خليل
رو ز سايه آفتابى را بياب * دامن شه شمس تبريزى بتاب
ره ندانى جانب اين سور و عرس * از ضياء الحق حسام الدين بپرس
[ حسودان ، ياران شيطان هستند ]
ور حسد گيرد ترا در ره گلو * در حسد ابليس را باشد غلو
كاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
[ سختترين گردنهء راه سلوك ، حسادت است ]
اى خنك آن كش حسد همراه نيست * عقبهاى زين صعبتر در راه نيست
[ زشتى حسادت ]
اين جسد خانهى حسد آمد بدان * از حسد آلوده باشد خاندان
[ برگزيدگان ، از حسادت پاك هستند ]
گر جسد خانهى حسد باشد و ليك * آن جسد را پاك كرد اللَّه نيك
[ كعبهء دل را از پليديها پاك دار ]
طَهِّرا بَيْتِيَ بيان پاكى است * گنج نور است ار طلسمش خاكى است
[ جواب عمل ]
چون كنى بر بىجسد مكر و حسد * ز آن حسد دل را سياهيها رسد