تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
خاك شو مردان حق را زير پا * خاك بر سر كن حسد را همچو ما

بيان حسد وزير

آن وزيرك از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بينى باد داد
بر اميد آن كه از نيش حسد * زهر او در جان مسكينان رسد

[ حسود ، به خود زيان مىرساند ]

هر كسى كاو از حسد بينى كند * خويشتن بىگوش و بىبينى كند

[ شامّهء حقيقى ، بوى حقيقت را مىشنود ]

بينى آن باشد كه او بويى برد * بوى او را جانب كويى برد

[ آن كه بوى حقيقت را نشنود ، شامّهء حقيقى ندارد ]

هر كه بويش نيست بىبينى بود * بوى آن بوى است كان دينى بود

[ ناسپاسى ، شامّهء حقيقت‌ياب را محو مىكند ]

چون كه بويى برد و شكر آن نكرد * كفر نعمت آمد و بينيش خورد

[ لزوم نمك‌شناسى و اطاعت از كاملان ]

شكر كن مر شاكران را بنده باش * پيش ايشان مرده شو پاينده باش

[ مردم را گمراه مكن ]

چون وزير از ره زنى مايه مساز * خلق را تو بر مياور از نماز

[ صفت رياكاران حيله‌گر ]

ناصح دين گشته آن كافر وزير * كرده او از مكر در لوزينه سير

فهم كردن حاذقان نصارا مكر وزير را

هر كه صاحب ذوق بود از گفت او * لذتى مىديد و تلخى جفت او

[ شيوهء حيله گران در فريفتن مردم به زبان تمثيل ]

نكته‌ها مىگفت او آميخته * در جلاب قند زهرى ريخته
ظاهرش مىگفت در ره چيست شو * وز اثر مىگفت جان را سست شو
ظاهر نقره گر اسپيد است و نو * دست و جامه مى سيه گردد ازو
آتش ار چه سرخ روى است از شرر * تو ز فعل او سيه كارى نگر
برق اگر نورى نمايد در نظر * ليك هست از خاصيت دزد بصر

[ ادامهء حكايت پادشاه جهود ]

هر كه جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
مدت شش سال در هجران شاه * شد وزير اتباع عيسى را پناه
دين و دل را كل به دو بسپرد خلق * پيش امر و حكم او مىمرد خلق

پيغام شاه پنهان با وزير

در ميان شاه و او پيغامها * شاه را پنهان به دو آرامها