خاك شو مردان حق را زير پا * خاك بر سر كن حسد را همچو ما
بيان حسد وزير
آن وزيرك از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بينى باد داد
بر اميد آن كه از نيش حسد * زهر او در جان مسكينان رسد
[ حسود ، به خود زيان مىرساند ]
هر كسى كاو از حسد بينى كند * خويشتن بىگوش و بىبينى كند
[ شامّهء حقيقى ، بوى حقيقت را مىشنود ]
بينى آن باشد كه او بويى برد * بوى او را جانب كويى برد
[ آن كه بوى حقيقت را نشنود ، شامّهء حقيقى ندارد ]
هر كه بويش نيست بىبينى بود * بوى آن بوى است كان دينى بود
[ ناسپاسى ، شامّهء حقيقتياب را محو مىكند ]
چون كه بويى برد و شكر آن نكرد * كفر نعمت آمد و بينيش خورد
[ لزوم نمكشناسى و اطاعت از كاملان ]
شكر كن مر شاكران را بنده باش * پيش ايشان مرده شو پاينده باش
[ مردم را گمراه مكن ]
چون وزير از ره زنى مايه مساز * خلق را تو بر مياور از نماز
[ صفت رياكاران حيلهگر ]
ناصح دين گشته آن كافر وزير * كرده او از مكر در لوزينه سير
فهم كردن حاذقان نصارا مكر وزير را
هر كه صاحب ذوق بود از گفت او * لذتى مىديد و تلخى جفت او
[ شيوهء حيله گران در فريفتن مردم به زبان تمثيل ]
نكتهها مىگفت او آميخته * در جلاب قند زهرى ريخته
ظاهرش مىگفت در ره چيست شو * وز اثر مىگفت جان را سست شو
ظاهر نقره گر اسپيد است و نو * دست و جامه مى سيه گردد ازو
آتش ار چه سرخ روى است از شرر * تو ز فعل او سيه كارى نگر
برق اگر نورى نمايد در نظر * ليك هست از خاصيت دزد بصر
[ ادامهء حكايت پادشاه جهود ]
هر كه جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
مدت شش سال در هجران شاه * شد وزير اتباع عيسى را پناه
دين و دل را كل به دو بسپرد خلق * پيش امر و حكم او مىمرد خلق
پيغام شاه پنهان با وزير
در ميان شاه و او پيغامها * شاه را پنهان به دو آرامها