تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
جان دريغم نيست از عيسى و ليك * واقفم بر علم دينش نيك نيك
حيف مىآمد مرا كان دين پاك * در ميان جاهلان گردد هلاك
شكر ايزد را و عيسى را كه ما * گشته‌ايم آن كيش حق را رهنما
از جهود و از جهودى رسته‌ام * تا به زنارى ميان را بسته‌ام
دور دور عيسى است اى مردمان * بشنويد اسرار كيش او به جان
كرد با وى شاه آن كارى كه گفت * خلق حيران مانده ز ان مكر نهفت
راند او را جانب نصرانيان * كرد در دعوت شروع او بعد از آن

قبول كردن نصارا مكر وزير را

صد هزاران مرد ترسا سوى او * اندك اندك جمع شد در كوى او
او بيان مىكرد با ايشان به راز * سر انگليون و زنار و نماز
او به ظاهر واعظ احكام بود * ليك در باطن صفير و دام بود

[ نفس امّاره ، نيرنگباز است ]

بهر اين بعضى صحابه از رسول * ملتمس بودند مكر نفس غول
كاو چه آميزد ز اغراض نهان * در عبادتها و در اخلاص جان
فضل طاعت را نجستندى از او * عيب ظاهر را بجستندى كه كو
مو به مو و ذره ذره مكر نفس * مىشناسيدند چون گل از كرفس
موشكافان صحابه هم در آن * وعظ ايشان خيره گشتندى به جان

متابعت نصارا وزير را

دل به دو دادند ترسايان تمام * خود چه باشد قوت تقليد عام
در درون سينه مهرش كاشتند * نايب عيساش مىپنداشتند
او به سر دجال يك چشم لعين * اى خدا فريادرس نعم المعين

[ مناجات براى نجات از دام‌هاى بيشمار دنيا ]

صد هزاران دام و دانه ست اى خدا * ما چو مرغان حريص بىنوا
دم‌به‌دم ما بسته‌ى دام نويم * هر يكى گر باز و سيمرغى شويم
مىرهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مىرويم اى بىنياز

[ هواى نفس ، تباه كنندهء طاعات و عبادات است ]

ما در اين انبار گندم مىكنيم * گندم جمع آمده گم مىكنيم
مىنينديشيم آخر ما به هوش * كين خلل در گندم است از مكر موش