تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
شيشه يك بود و به چشمش دو نمود * چون شكست او شيشه را ديگر نبود
چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم * مردم احول گردد از ميلان و خشم

[ خشم و شهوت ، بينش را تباه مىكند ]

خشم و شهوت مرد را احول كند * ز استقامت روح را مبدل كند

[ اغراض نفسانى ، حجاب ديده است ]

چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به سوى ديده شد
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار

[ ادامهء حكايت پادشاه جهود ]

شاه از حقد جهودانه چنان * گشت احول كالامان يا رب امان
صد هزاران مومن مظلوم كشت * كه پناهم دين موسى را و پشت

آموختن وزير مكر پادشاه را

او وزيرى داشت گبر و عشوه‌ده * كاو بر آب از مكر بر بستى گره
گفت ترسايان پناه جان كنند * دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست * دين ندارد بوى ، مشك و عود نيست
سر پنهان است اندر صد غلاف * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبير چيست * چاره‌ى آن مكر و ان تزوير چيست
تا نماند در جهان نصرانيى * نى هويدا دين و نى پنهانيى
گفت اى شه گوش و دستم را ببر * بينىام بشكاف و لب در حكم مر
بعد از آن در زير دار آور مرا * تا بخواهد يك شفاعت‌گر مرا
بر منادى گاه كن اين كار تو * بر سر راهى كه باشد چار سو
آن گهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ايشان شر و شور

تلبيس وزير با نصارا

پس بگويم من به سر نصرانىام * اى خداى راز دان مىدانىام
شاه واقف گشت از ايمان من * وز تعصب كرد قصد جان من
خواستم تا دين ز شه پنهان كنم * آن كه دين اوست ظاهر آن كنم
شاه بويى برد از اسرار من * متهم شد پيش شه گفتار من
گفت گفت تو چو در نان سوزن است * از دل من تا دل تو روزن است
من از آن روزن بديدم حال تو * حال تو ديدم ننوشم قال تو
گر نبودى جان عيسى چاره‌ام * او جهودانه بكردى پاره‌ام
بهر عيسى جان سپارم سر دهم * صد هزاران منتش بر خود نهم