موش تا انبار ما حفره زده ست * وز فنش انبار ما ويران شده ست
اول اى جان دفع شر موش كن * وانگهان در جمع گندم جوش كن
[ نماز بايد توأم با حضور قلب باشد ]
بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور
[ هواى نفس ، تباه كنندهء طاعات و عبادات است ]
گر نه موشى دزد در انبار ماست * گندم اعمال چل ساله كجاست
ريزه ريزه صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد در اين انبار ما
[ تمثيل در اينكه نفس امّاره ، محو كنندهء ايمان و احوال نيك است ]
بس ستارهى آتش از آهن جهيد * و ان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكشد استارگان را يك به يك * تا كه نفروزد چراغى از فلك
[ چون خدا با ماست ، باكى نيست ]
گر هزاران دام باشد در قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم
[ تعطيل شدن حواس و ادراكات در خواب ]
هر شبى از دام تن ارواح را * مىرهانى مىكنى الواح را
[ به گاه خواب ، ارواح از قفس بدنها مىرهند ]
مىرهند ارواح هر شب زين قفس * فارغان ، نه حاكم و محكوم كس
شب ز زندان بىخبر زندانيان * شب ز دولت بىخبر سلطانيان
نه غم و انديشهى سود و زيان * نه خيال اين فلان و آن فلان
[ عارفان در خواب و بيدارى از قفس تن رهيدهاند ]
حال عارف اين بود بىخواب هم * گفت ايزد هُمْ رُقُودٌ زين مرم
[ عارفان به دنيا اعتنايى ندارند و يكسره تسليم مشيت حقاند ]
خفته از احوال دنيا روز و شب * چون قلم در پنجهى تقليب رب
آن كه او پنجه نبيند در رقم * فعل پندارد به جنبش از قلم
[ مردم عموما در خواب هستند ]
شمهاى زين حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسى در ربود
[ به هنگام خواب ، رابطهء جسم و روح به حداقل ممكن مىرسد ]
رفته در صحراى بىچون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفيرى باز دام اندر كشى * جمله را در داد و در داور كشى
[ خداوند ، ارواح را به ابدان باز مىگرداند ]
فالِقُ الْإِصْباحِ اسرافيلوار * جمله را در صورت آرد ز ان ديار
روحهاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند
[ خداوند به هنگام خواب ، روح را از بدن جدا مىكند ]
اسب جانها را كند عارى ز زين * سر النوم اخ الموت است اين
[ در خواب ، روح لطيف بواسطهء روح حيوانى ارتباط خود را با جسم حفظ مىكند ]
ليك بهر آن كه روز آيند باز * بر نهد بر پايشان بند دراز
تا كه روزش واكشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زير بار
[ ترجيح سُكر بر صحو ]
كاش چون اصحاب كهف اين روح را * حفظ كردى يا چو كشتى نوح را
تا از اين طوفان بيدارى و هوش * وارهيدى اين ضمير چشم و گوش
[ حقيقتِ اوليا در هر عصر در افرادى خاص ظهور مىكند ، امّا كو شناسنده ؟ ! ]
اى بسى اصحاب كهف اندر جهان * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان
غار با او يار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود