تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
موش تا انبار ما حفره زده ست * وز فنش انبار ما ويران شده ست
اول اى جان دفع شر موش كن * وانگهان در جمع گندم جوش كن

[ نماز بايد توأم با حضور قلب باشد ]

بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور

[ هواى نفس ، تباه كنندهء طاعات و عبادات است ]

گر نه موشى دزد در انبار ماست * گندم اعمال چل ساله كجاست
ريزه ريزه صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد در اين انبار ما

[ تمثيل در اينكه نفس امّاره ، محو كنندهء ايمان و احوال نيك است ]

بس ستاره‌ى آتش از آهن جهيد * و ان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكشد استارگان را يك به يك * تا كه نفروزد چراغى از فلك

[ چون خدا با ماست ، باكى نيست ]

گر هزاران دام باشد در قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم

[ تعطيل شدن حواس و ادراكات در خواب ]

هر شبى از دام تن ارواح را * مىرهانى مىكنى الواح را

[ به گاه خواب ، ارواح از قفس بدنها مىرهند ]

مىرهند ارواح هر شب زين قفس * فارغان ، نه حاكم و محكوم كس
شب ز زندان بىخبر زندانيان * شب ز دولت بىخبر سلطانيان
نه غم و انديشه‌ى سود و زيان * نه خيال اين فلان و آن فلان

[ عارفان در خواب و بيدارى از قفس تن رهيده‌اند ]

حال عارف اين بود بىخواب هم * گفت ايزد هُمْ رُقُودٌ زين مرم

[ عارفان به دنيا اعتنايى ندارند و يكسره تسليم مشيت حق‌اند ]

خفته از احوال دنيا روز و شب * چون قلم در پنجه‌ى تقليب رب
آن كه او پنجه نبيند در رقم * فعل پندارد به جنبش از قلم

[ مردم عموما در خواب هستند ]

شمه‌اى زين حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسى در ربود

[ به هنگام خواب ، رابطهء جسم و روح به حداقل ممكن مىرسد ]

رفته در صحراى بىچون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفيرى باز دام اندر كشى * جمله را در داد و در داور كشى

[ خداوند ، ارواح را به ابدان باز مىگرداند ]

فالِقُ الْإِصْباحِ اسرافيل‌وار * جمله را در صورت آرد ز ان ديار
روحهاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند

[ خداوند به هنگام خواب ، روح را از بدن جدا مىكند ]

اسب جانها را كند عارى ز زين * سر النوم اخ الموت است اين

[ در خواب ، روح لطيف بواسطهء روح حيوانى ارتباط خود را با جسم حفظ مىكند ]

ليك بهر آن كه روز آيند باز * بر نهد بر پايشان بند دراز
تا كه روزش واكشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زير بار

[ ترجيح سُكر بر صحو ]

كاش چون اصحاب كهف اين روح را * حفظ كردى يا چو كشتى نوح را
تا از اين طوفان بيدارى و هوش * وارهيدى اين ضمير چشم و گوش

[ حقيقتِ اوليا در هر عصر در افرادى خاص ظهور مىكند ، امّا كو شناسنده ؟ ! ]

اى بسى اصحاب كهف اندر جهان * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان
غار با او يار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 18 | جلال الدين الرومي