در يكى گفته بكش باكى مدار * تا عوض بينى نظر را صد هزار
كه ز كشتن شمع جان افزون شود * ليلىات از صبر تو مجنون شود
ترك دنيا هر كه كرد از زهد خويش * بيش آيد پيش او دنيا و پيش
در يكى گفته كه آن چهت داد حق * بر تو شيرين كرد در ايجاد حق
بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير * خويشتن را در ميفگن در زحير
در يكى گفته كه بگذار آن خود * كان قبول طبع تو ردست و بد
راههاى مختلف آسان شده ست * هر يكى را ملتى چون جان شده ست
گر ميسر كردن حق ره بدى * هر جهود و گبر از او آگه بدى
در يكى گفته ميسر آن بود * كه حيات دل غذاى جان بود
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت * بر نيارد همچو شوره ريع و كشت
جز پشيمانى نباشد ريع او * جز خسارت پيش نارد بيع او
آن ميسر نبود اندر عاقبت * نام او باشد معسر عاقبت
تو معسر از ميسر باز دان * عاقبت بنگر جمال اين و آن
در يكى گفته كه استادى طلب * عاقبت بينى نيابى در حسب
عاقبت ديدند هر گون ملتى * لاجرم گشتند اسير زلتى
عاقبت ديدن نباشد دستباف * ور نه كى بودى ز دينها اختلاف
در يكى گفته كه استا هم تويى * ز انكه استا را شناسا هم تويى
مرد باش و سخرهى مردان مشو * رو سر خود گير و سر گردان مشو
در يكى گفته كه اين جمله يكى است * هر كه او دو بيند احول مردكى است
در يكى گفته كه صد يك چون بود * اين كى انديشد مگر مجنون بود
هر يكى قولى است ضد همدگر * چون يكى باشد يكى زهر و شكر
تا ز زهر و از شكر در نگذرى * كى تو از گلزار وحدت بر برى
اين نمط وين نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دين عيسى را عدو
بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه
[ وحدت اديان و اتحاد پيامبران ]
او ز يك رنگى عيسى بو نداشت * وز مزاج خم عيسى خو نداشت
جامهى صد رنگ از آن خم صفا * ساده و يك رنگ گشتى چون صبا
[ وحدتى كه بر پايهء عشق بنا شود ملال نمىانگيزد ]
نيست يك رنگى كز او خيزد ملال * بل مثال ماهى و آب زلال
[ تضاد ماده و معنا ]
گر چه در خشكى هزاران رنگهاست * ماهيان را با يبوست جنگهاست
[ نارسايى تمثيلها در بيان رابطهء خلق و حق ]
كيست ماهى چيست دريا در مثل * تا بدان ماند ملك عز و جل