راه جان مر جسم را ويران كند * بعد از آن ويرانى آبادان كند
[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
كرد ويران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد * بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت و پيكان را كشيد * پوست تازه بعد از آتش بردميد
قلعه ويران كرد و از كافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
[ ما به اسرار كار حق واقف نيستيم ]
كار بىچون را كه كيفيت نهد * اين كه گفتم هم ضرورت مىدهد
[ كارهاى خداوند حيرتانگيز است ]
گه چنين بنمايد و گه ضد اين * جز كه حيرانى نباشد كار دين
[ تفاوت حيرت عارفانه و حيرت جاهلانه ]
نى چنان حيران كه پشتش سوى اوست * بل چنين حيران و غرق و مست دوست
آن يكى را روى او شد سوى دوست * و آن يكى را روى او خود روى دوست
روى هر يك مىنگر مىدار پاس * بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس
[ مبادا خيال كنى هر كس مدعى ايمان و عرفان شد اهل حقيقت است ]
چون بسى ابليس آدم روى هست * پس به هر دستى نشايد داد دست
[ تمثيلى جالب در بيان مدعيان هدايت ]
ز انكه صياد آورد بانگ صفير * تا فريبد مرغ را آن مرغ گير
بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش * از هوا آيد بيابد دام و نيش
[ شيادان با حفظ ظواهر ايمانى ، صياد سادهلوحان شوند ]
حرف درويشان بدزدد مرد دون * تا بخواند بر سليمى ز ان فسون
[ تفاوت اهل حقيقت و رياكاران دكاندار ]
كار مردان روشنى و گرمى است * كار دونان حيله و بىشرمى است
شير پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند
بو مسيلم را لقب كذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشك ناب * باده را ختمش بود گند و عذاب
داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مىكشت از بهر تعصب
[ حكايت در وحدت انبيا و نقد جنگهاى مذهبى ]
بود شاهى در جهودان ظلم ساز * دشمن عيسى و نصرانى گداز
عهد عيسى بود و نوبت آن او * جان موسى او و موسى جان او
[ تمثيل در اينكه بينشهاى تباه ، انبيا را يگانه نمىتوانند ديد ]
شاه احول كرد در راه خدا * آن دو دمساز خدايى را جدا
گفت استاد احولى را كاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شيشه را
گفت احول ز ان دو شيشه من كدام * پيش تو آرم بكن شرح تمام
گفت استاد آن دو شيشه نيست رو * احولى بگذار و افزون بين مشو
گفت اى استا مرا طعنه مزن * گفت استا ز ان دو يك را در شكن