تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
علم گفتارى كه آن بىجان بود * عاشق روى خريداران بود

[ علم تقليدى با نبودن مشترى ، نابود مىشود ]

گر چه باشد وقت بحث علم زفت * چون خريدارش نباشد مرد و رفت

[ خداوند ، مشترى صاحبان علم حقيقى است ]

مشترى من خداى است او مرا * مىكشد بالا كه اللَّه اشترى
خونبهاى من جمال ذو الجلال * خونبهاى خود خورم كسب حلال

[ به خريداران دنيا طلب ، توجه مكن ]

اين خريداران مفلس را بهل * چه خريدارى كند يك مشت گل

[ از نفسانيات بپرهيز ]

گل مخور گل را مخر گل را مجو * ز انكه گل خوار است دايم زرد رو

[ طعام معنوى ، نشاط حقيقى مىآورد ]

دل بخور تا دايما باشى جوان * از تجلى چهره‌ات چون ارغوان

[ مناجات ، جهت رهايى از نفس امّاره ]

يا رب اين بخشش نه حد كار ماست * لطف تو لطف خفى را خود سزاست
دست گير از دست ما ما را بخر * پرده را بردار و پرده‌ى ما مدر
باز خر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بىچارگان اين بند سخت * كى گشايد اى شه بىتاج و تخت
اين چنين قفل گران را اى ودود * كى تواند جز كه فضل تو گشود
ما ز خود سوى كه گردانيم سر * چون تويى از ما به ما نزديكتر

[ دعا ، موهبت الهى است به بنده ]

اين دعا هم بخشش و تعليم تست * گر نه در گلخن گلستان از چه رست

[ ادراكات مجرّد در ميان كالبد مادى ، تفضل خداوند است ]

در ميان خون و روده فهم و عقل * جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل

[ بينايى ، گويايى و شنوايى ، عملى فراحسّى است ]

از دو پاره‌ى پيه اين نور روان * موج نورش مىزند بر آسمان
گوشت پاره كه زبان آمد از او * مىرود سيلاب حكمت همچو جو
سوى سوراخى كه نامش گوشهاست * تا بباغ جان كه ميوه‌اش هوشهاست

[ زيبايى محسوسات ، سايه‌اى از زيبايى نامحسوس است ]

شاه راه باغ جانها شرع اوست * باغ و بستانهاى عالم فرع اوست

[ منشأ لذّت ، درونى است ]

اصل و سرچشمه‌ى خوشى آن است آن * زود تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ * خوان

تتمه‌ى نصيحت رسول صلى اللَّه عليه و آله بيمار را

[ تصرّف روحى انسان كامل در ديگران ]

گفت پيغمبر مر آن بيمار را * چون عيادت كرد يار زار را
كه مگر نوعى دعايى كرده‌اى * از جهالت زهربايى خورده‌اى
ياد آور چه دعا مىگفته‌اى * چون ز مكر نفس مىآشفته‌اى
گفت يادم نيست الا همتى * دار با من يادم آيد ساعتى
از حضور نور بخش مصطفا * پيش خاطر آمد او را آن دعا
همت پيغمبر روشن‌كده * پيش خاطر آمدش آن گم شده
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 250 | جلال الدين الرومي