علم گفتارى كه آن بىجان بود * عاشق روى خريداران بود
[ علم تقليدى با نبودن مشترى ، نابود مىشود ]
گر چه باشد وقت بحث علم زفت * چون خريدارش نباشد مرد و رفت
[ خداوند ، مشترى صاحبان علم حقيقى است ]
مشترى من خداى است او مرا * مىكشد بالا كه اللَّه اشترى
خونبهاى من جمال ذو الجلال * خونبهاى خود خورم كسب حلال
[ به خريداران دنيا طلب ، توجه مكن ]
اين خريداران مفلس را بهل * چه خريدارى كند يك مشت گل
[ از نفسانيات بپرهيز ]
گل مخور گل را مخر گل را مجو * ز انكه گل خوار است دايم زرد رو
[ طعام معنوى ، نشاط حقيقى مىآورد ]
دل بخور تا دايما باشى جوان * از تجلى چهرهات چون ارغوان
[ مناجات ، جهت رهايى از نفس امّاره ]
يا رب اين بخشش نه حد كار ماست * لطف تو لطف خفى را خود سزاست
دست گير از دست ما ما را بخر * پرده را بردار و پردهى ما مدر
باز خر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بىچارگان اين بند سخت * كى گشايد اى شه بىتاج و تخت
اين چنين قفل گران را اى ودود * كى تواند جز كه فضل تو گشود
ما ز خود سوى كه گردانيم سر * چون تويى از ما به ما نزديكتر
[ دعا ، موهبت الهى است به بنده ]
اين دعا هم بخشش و تعليم تست * گر نه در گلخن گلستان از چه رست
[ ادراكات مجرّد در ميان كالبد مادى ، تفضل خداوند است ]
در ميان خون و روده فهم و عقل * جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل
[ بينايى ، گويايى و شنوايى ، عملى فراحسّى است ]
از دو پارهى پيه اين نور روان * موج نورش مىزند بر آسمان
گوشت پاره كه زبان آمد از او * مىرود سيلاب حكمت همچو جو
سوى سوراخى كه نامش گوشهاست * تا بباغ جان كه ميوهاش هوشهاست
[ زيبايى محسوسات ، سايهاى از زيبايى نامحسوس است ]
شاه راه باغ جانها شرع اوست * باغ و بستانهاى عالم فرع اوست
[ منشأ لذّت ، درونى است ]
اصل و سرچشمهى خوشى آن است آن * زود تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ * خوان
تتمهى نصيحت رسول صلى اللَّه عليه و آله بيمار را
[ تصرّف روحى انسان كامل در ديگران ]
گفت پيغمبر مر آن بيمار را * چون عيادت كرد يار زار را
كه مگر نوعى دعايى كردهاى * از جهالت زهربايى خوردهاى
ياد آور چه دعا مىگفتهاى * چون ز مكر نفس مىآشفتهاى
گفت يادم نيست الا همتى * دار با من يادم آيد ساعتى
از حضور نور بخش مصطفا * پيش خاطر آمد او را آن دعا
همت پيغمبر روشنكده * پيش خاطر آمدش آن گم شده