تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧

حمله بردن سگ بر كور گدا

[ حكايت در جفاى ظاهربينان بر عارفان مجنون‌نما ]

يك سگى در كوى بر كور گدا * حمله مىآورد چون شير وغا
سگ كند آهنگ درويشان به خشم * در كشد مه خاك درويشان به چشم
كور عاجز شد ز بانگ و بيم سگ * اندر آمد كور در تعظيم سگ
كاى امير صيد و اى شير شكار * دست دست تست دست از من بدار
كز ضرورت دم خر را آن حكيم * كرد تعظيم و لقب دادش كريم
گفت او هم از ضرورت كاى اسد * از چو من لاغر شكارت چه رسد
گور مىگيرند يارانت به دشت * كور مىگيرى تو در كوچه به گشت
گور مىجويند يارانت به صيد * كور مىجويى تو در كوچه به كيد
آن سگ عالم شكار گور كرد * وين سگ بىمايه قصد كور كرد
علم چون آموخت سگ رست از ضلال * مىكند در بيشه‌ها صيد حلال
سگ چو عالم گشت شد چالاك زحف * سگ چو عارف گشت شد ز اصحاب كهف
سگ شناسا شد كه مير صيد كيست * اى خدا آن نور اشناسنده چيست

[ تفاوت كور ظاهر و كور باطن ]

كور نشناسد نه از بىچشمى است * بلكه اين ز آن است كز جهل است مست

[ شعور جمادات ]

نيست خود بىچشم تر كور از زمين * اين زمين از فضل حق شد خصم بين
نور موسى ديد و موسى را نواخت * خسف قارون كرد و قارون را شناخت
رجف كرد اندر هلاك هر دعى * فهم كرد از حق كه يا أَرْضُ ابْلَعِي
خاك و آب و باد و نار با شرر * بىخبر با ما و با حق با خبر

[ غفلت انسان ناقص ]

ما به عكس آن ز غير حق خبير * بىخبر از حق و از چندين نذير

[ زشتى غفلت از حق تعالى ]

لاجرم أَشْفَقْنَ مِنْها جمله‌شان * كند شد ز آميز حيوان حمله‌شان
گفته بيزاريم جمله زين حيات * كاو بود با خلق حى با حق موات
چون بماند از خلق گردد او يتيم * انس حق را قلب مىبايد سليم

[ بيانى تمثيلى از نفس امّاره ]

چون ز كورى دزد دزدد كاله‌اى * مىكند آن كور عميا ناله‌اى
تا نگويد دزد او را كان منم * كز تو دزديدم كه دزد پر فنم
كى شناسد كور دزد خويش را * چون ندارد نور چشم و آن ضيا
چون بگويد هم بگير او را تو سخت * تا بگويد او علامتهاى رخت

[ مفهوم جهاد اكبر ، مبارزه با نفس است ]

پس جهاد اكبر آمد عصر دزد * تا بگويد كه چه دزديده است مزد

[ نفس امّاره ، بصيرت را از آدمى مىگيرد ]