تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
خشمش آتش مىزند در رخت ما * حلم او رد مىكند تير بلا

[ تبديل خشم به بردبارى از لطف خداوند است ]

كى بود كه حلم گردد خشم نيز * نيست اين نادر ز لطفت اى عزيز

[ زشتى مدح در حضور ممدوح ]

مدح حاضر وحشت است از بهر اين * نام موسى مىبرم قاصد چنين
ور نه موسى كى روا دارد كه من * پيش تو ياد آورم از هيچ تن

[ مناجات ]

عهد ما بشكست صد بار و هزار * عهد تو چون كوه ثابت برقرار
عهد ما كاه و به هر بادى زبون * عهد تو كوه و ز صد كه هم فزون
حق آن قوت كه بر تلوين ما * رحمتى كن اى امير لونها
خويش را ديديم و رسوايى خويش * امتحان ما مكن اى شاه بيش
تا فضيحت‌هاى ديگر را نهان * كرده باشى اى كريم مستعان
بىحدى تو در جمال و در كمال * در كژى ما بىحديم و در ضلال
بىحدى خويش بگمار اى كريم * بر كژى بىحد مشتى لئيم
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند * مصر بوديم و يكى ديوار ماند
البقيه البقيه اى خديو * تا نگردد شاد كلى جان ديو
بهر ما نه بهر آن لطف نخست * كه تو كردى گمرهان را باز جست
چون نمودى قدرتت بنماى رحم * اى نهاده رحمها در لحم و شحم
اين دعا گر خشم افزايد ترا * تو دعا تعليم فرما مهترا
آن چنان كادم بيفتاد از بهشت * رجعتش دادى كه رست از ديو زشت

[ ستيز ميان انسان و شيطان ]

ديو كه بود كاو ز آدم بگذرد * بر چنين نطعى از او بازى برد
در حقيقت نفع آدم شد همه * لعنت حاسد شده آن دمدمه

[ مقهور شدن شيطان به زبان تمثيل ]

بازيى ديد و دو صد بازى نديد * پس ستون خانه‌ى خود را بريد
آتشى زد شب به كشت ديگران * باد آتش را به كشت او بران
چشم بندى بود لعنت ديو را * تا زيان خصم ديد آن ريو را

[ مفهوم لعنت ]

لعنت اين باشد كه كژبينش كند * حاسد و خود بين و پر كينش كند
تا نداند كه هر آن كه كرد بد * عاقبت باز آيد و بر وى زند
جمله فرزين بندها بيند به عكس * مات بر وى گردد و نقصان و وكس
ز انكه گر او هيچ بيند خويش را * مهلك و ناسور بيند ريش را

[ درد ، زايشگر است ]

درد خيزد زين چنين ديدن درون * درد او را از حجاب آرد برون

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

تا نگيرد مادران را درد زه * طفل در زادن نيابد هيچ ره
اين امانت در دل و دل حامله ست * اين نصيحتها مثال قابله ست