تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
گفت گفتم آه كن هو مىكنى * گفت من شاد و تو از غم دم زنى
آه از درد و غم و بىدادى است * هوى هوى مى خوران از شادى است
محتسب گفت اين ندانم خيز خيز * معرفت متراش و بگذار اين ستيز
گفت رو تو از كجا من از كجا * گفت مستى خيز تا زندان بيا
گفت مست اى محتسب بگذار و رو * از برهنه كى توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدى * خانه‌ى خود رفتمى وين كى شدى

[ اهل كمال ، نيازى به مسندنشينى ندارند ]

من اگر با عقل و با امكانمى * همچو شيخان بر سر دكانمى

دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلوم تر گردد

گفت آن طالب كه آخر يك نفس * اى سواره بر نى اين سو ران فرس
راند سوى او كه هين زوتر بگو * كاسب من بس توسن است و تند خو
تا لگد بر تو نكوبد زود باش * از چه مىپرسى بيانش كن تو فاش
او مجال راز دل گفتن نديد * زو برون شو كرد و در لاغش كشيد
گفت مىخواهم در اين كوچه زنى * كيست لايق از براى چون منى
گفت سه گونه زن‌اند اندر جهان * آن دو رنج و اين يكى گنج روان
آن يكى را چون بخواهى كل تراست * و آن دگر نيمى ترا نيمى جداست
و آن سوم هيچ او ترا نبود بدان * اين شنودى دور شو رفتم روان
تا ترا اسبم نپراند لگد * كه بيفتى بر نخيزى تا ابد
شيخ راند اندر ميان كودكان * بانگ زد بار دگر او را جوان
كه بيا آخر بگو تفسير اين * اين زنان سه نوع گفتى بر گزين
راند سوى او و گفتش بكر خاص * كل ترا باشد ز غم يا بى خلاص
و انكه نيمى آن تو بيوه بود * و انكه هيچست آن عيال با ولد
چون ز شوى اولش كودك بود * مهر و كل خاطرش آن سو رود
دور شو تا اسب نندازد لگد * سم اسب توسنم بر تو رسد
هاى و هويى كرد شيخ و باز راند * كودكان را باز سوى خويش خواند
باز بانگش كرد آن سايل بيا * يك سؤالم ماند اى شاه كيا
باز راند اين سو بگو زودتر چه بود * كه ز ميدان آن بچه گويم ربود
گفت اى شه با چنين عقل و ادب * اين چه شيداست اين چه فعل است اى عجب
تو وراى عقل كلى در بيان * آفتابى در جنون چونى نهان

[ مجنون‌نمايى ، وسيله‌اى براى همكارى نكردن با حكومت‌هاى ستمگر ]

گفت اين اوباش رايى مىزنند * تا در اين شهر خودم قاضى كنند
دفع مىگفتم مرا گفتند نى * نيست چون تو عالمى صاحب فنى
با وجود تو حرام است و خبيث * كه كم از تو در قضا گويد حديث
در شريعت نيست دستورى كه ما * كمتر از تو شه كنيم و پيشوا
زين ضرورت گيج و ديوانه شدم * ليك در باطن همانم كه بدم
عقل من گنج است و من ويرانه‌ام * گنج اگر پيدا كنم ديوانه‌ام
اوست ديوانه كه ديوانه نشد * اين عسس را ديد و در خانه نشد

[ علم حقيقى ]

دانش من جوهر آمد نه عرض * اين بهايى نيست بهر هر غرض
كان قندم نيستان شكرم * هم ز من مىرويد و من مىخورم

[ علم تقليدى ، خواهان كثرت مشترى است ]

علم تقليدى و تعليمى است آن * كز نفورش مستمع دارد فغان
چون پى دانه نه بهر روشنى است * همچو طالب علم دنياى دنى است
طالب علم است بهر عام و خاص * نى كه تا يابد از اين عالم خلاص

[ علم تقليدى ، سراسر تاريكى است ]

همچو موشى هر طرف سوراخ كرد * چون كه نورش راند از در گشت سرد
چون كه سوى دشت و نورش ره نبود * هم در آن ظلمات جهدى مىنمود

[ امكان دارد صاحب علم تقليدى نيز به هدايت رسد ]

گر خدايش پر دهد پر خرد * برهد از موشى و چون مرغان پرد
ور نجويد پر بماند زير خاك * نااميد از رفتن راه سماك

[ علم حقيقى نيازمند مشترى نيست ]