قابله گويد كه زن را درد نيست * درد بايد درد كودك را رهى است
[ بىدردى ، خودبينى مىآورد ]
آن كه او بىدرد باشد ره زن است * ز انكه بىدردى انا الحق گفتن است
[ تفاوت انا الحق شيطانى و انا الحق رحمانى ]
آن انا بىوقت گفتن لعنت است * آن انا در وقت گفتن رحمت است
آن انا منصور رحمت شد يقين * آن انا فرعون لعنت شد ببين
لاجرم هر مرغ بىهنگام را * سر بريدن واجب است اعلام را
[ مهار كردن نفس امّاره ]
سر بريدن چيست كشتن نفس را * در جهاد و ترك گفتن نفس را
آن چنان كه نيش كژدم بر كنى * تا كه يابد او ز كشتن ايمنى
بر كنى دندان پر زهرى ز مار * تا رهد مار از بلاى سنگسار
[ مهار كردن نفس امّاره به مدد مرشد لايق ]
هيچ نكشد نفس را جز ظل پير * دامن آن نفس كش را سخت گير
چون بگيرى سخت آن توفيق هوست * در تو هر قوت كه آيد جذب اوست
[ عارف راستين ، خليفهء حق است ]
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ راست دان * هر چه كارد جان بود از جان جان
دست گيرنده وى است و بردبار * دمبهدم آن دم از او اميد دار
[ از رحمت حق نوميد مشو ]
نيست غم گر دير بىاو ماندهاى * ديرگير و سختگيرش خواندهاى
دير گيرد سخت گيرد رحمتش * يك دمت غايب ندارد حضرتش
گر تو خواهى شرح اين وصل و ولا * از سر انديشه مىخوان و الضحى
[ تفسير خيرات و شرور در نظام هستى ]
ور تو گويى هم بديها از وى است * ليك آن نقصان فضل او كى است
آن بدى دادن كمال اوست هم * من مثالى گويمت اى محتشم
كرد نقاشى دو گونه نقشها * نقشهاى صاف و نقشى بىصفا
نقش يوسف كرد و حور خوش سرشت * نقش عفريتان و ابليسان زشت
هر دو گونه نقش استادى اوست * زشتى او نيست آن رادى اوست
زشت را در غايت زشتى كند * جمله زشتيها به گردش بر تند
تا كمال دانشش پيدا شود * منكر استادىاش رسوا شود
ور نداند زشت كردن ناقص است * زين سبب خلاق گبر و مخلص است
[ كفر و ايمان ، بر وجود حق دلالت دارد ]
پس از اين رو كفر و ايمان شاهداند * بر خداونديش و هر دو ساجداند
[ مؤمن ، عبادت تكوينى و تشريعى مىكند ]
ليك مومن دان كه طَوْعاً * ساجد است * ز انكه جوياى رضا و قاصد است
[ كافر ، فقط عبادت تكوينى مىكند ]
هست كَرْهاً * گبر هم يزدان پرست * ليك قصد او مرادى ديگر است
[ كافر ، وجود خود را در جهت نفى خدا مىپرورد ]
قلعهى سلطان عمارت مىكند * ليك دعوى امارت مىكند
گشته ياغى تا كه ملك او بود * عاقبت خود قلعه سلطانى شود
[ مؤمن ، وجود خود را براى حق سامان مىدهد ]
مومن آن قلعه براى پادشاه * مىكند معمور نه از بهر جاه
[ تباهكاران ، تباهى خود را به ارادهء ازلى ، نسبت مىدهند ]
زشت گويد اى شه زشت آفرين * قادرى بر خوب و بر زشت مهين
[ نيكان ، نيكىهاى خود را به عنايات ازلى منسوب مىدارند ]
خوب گويد اى شه حسن و بها * پاك گردانيديم از عيبها