تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
اولا كحل ديده‌ات * چون ستانى باز يا بى تبصرت

[ حكمت باطنى ، به اهل كمال تعلق دارد ]

كاله‌ى حكمت كه گم كرده‌ى دل است * پيش اهل دل يقين آن حاصل است

[ آدميان فاقد بصيرت ، فعل نفس و شيطان را نمىشناسند ]

كوردل با جان و با سمع و بصر * مىنداند دزد شيطان را ز اثر

[ مطلوب خود را از صاحبان كمال طلب كن نه از فاقدان كمال ]

ز اهل دل جو از جماد آن را مجو * كه جماد آمد خلايق پيش او

[ ادامهء حكايت به حيلت در سخن آوردن سائل ]

مشورت جوينده آمد نزد او * كاى اب كودك شده رازى بگو
گفت رو زين حلقه كاين در باز نيست * باز گرد امروز روز راز نيست

[ اهل كمال ، نيازى به مسندنشينى ندارند ]

گر مكان را ره بدى در لامكان * همچو شيخان بودمى من بر دكان

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

[ حكايت در اينكه حال عارف عاشق از حيطهء عقول خارج است ]

محتسب در نيم شب جايى رسيد * در بن ديوار مستى خفته ديد
گفت هى مستى چه خورده ستى بگو * گفت از اين خوردم كه هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو كه چيست * گفت از آن كه خورده‌ام گفت اين خفى است
گفت آن چه خورده‌اى آن چيست آن * گفت آن كه در سبو مخفى است آن
دور مىشد اين سؤال و اين جواب * ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هين آه كن * مست هو هو كرد هنگام سخن