اولا كحل ديدهات * چون ستانى باز يا بى تبصرت
[ حكمت باطنى ، به اهل كمال تعلق دارد ]
كالهى حكمت كه گم كردهى دل است * پيش اهل دل يقين آن حاصل است
[ آدميان فاقد بصيرت ، فعل نفس و شيطان را نمىشناسند ]
كوردل با جان و با سمع و بصر * مىنداند دزد شيطان را ز اثر
[ مطلوب خود را از صاحبان كمال طلب كن نه از فاقدان كمال ]
ز اهل دل جو از جماد آن را مجو * كه جماد آمد خلايق پيش او
[ ادامهء حكايت به حيلت در سخن آوردن سائل ]
مشورت جوينده آمد نزد او * كاى اب كودك شده رازى بگو
گفت رو زين حلقه كاين در باز نيست * باز گرد امروز روز راز نيست
[ اهل كمال ، نيازى به مسندنشينى ندارند ]
گر مكان را ره بدى در لامكان * همچو شيخان بودمى من بر دكان
خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
[ حكايت در اينكه حال عارف عاشق از حيطهء عقول خارج است ]
محتسب در نيم شب جايى رسيد * در بن ديوار مستى خفته ديد
گفت هى مستى چه خورده ستى بگو * گفت از اين خوردم كه هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو كه چيست * گفت از آن كه خوردهام گفت اين خفى است
گفت آن چه خوردهاى آن چيست آن * گفت آن كه در سبو مخفى است آن
دور مىشد اين سؤال و اين جواب * ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هين آه كن * مست هو هو كرد هنگام سخن