آزمودم عقل دور انديش را * بعد از اين ديوانه سازم خويش را
عذر گفتن دلقك با سيد كه چرا فاحشه را نكاح كرد
[ حكايت در جنون ما فوق عقل ]
گفت با دلقك شبى سيد اجل * قحبهاى را خواستى تو از عجل
با من اين را باز مىبايست گفت * تا يكى مستور كرديميت جفت
گفت نه مستور صالح خواستم * قحبه گشتند و ز غم تن كاستم
خواستم اين قحبه را بىمعرفت * تا ببينم چون شود اين عاقبت
عقل را من آزمودم هم بسى * زين سپس جويم جنون را مغرسى
به حيلت در سخن آوردن سائل آن بزرگ را كه خود را ديوانه ساخته بود
[ حكايت در جنون ما فوق عقل ]
آن يكى مىگفت خواهم عاقلى * مشورت آرم به دو در مشكلى
آن يكى گفتش كه اندر شهر ما * نيست عاقل جز كه آن مجنوننما
بر نيى گشته سواره نك فلان * مىدواند در ميان كودكان
صاحب راى است و آتش پارهاى * آسمان قدر است و اختر بارهاى
فر او كروبيان را جان شده ست * او در اين ديوانگى پنهان شده ست
[ هر مجنونى ، مجنونِ ما فوق عقل نيست ]
ليك هر ديوانه را جان نشمرى * سر منه گوساله را چون سامرى
[ اگر بصير نباشى ، مجنون ما فوق عقل را از ديوانهء معمولى تميز نتوانى داد ]
چون وليى آشكارا با تو گفت * صد هزاران غيب و اسرار نهفت
مر ترا آن فهم و آن دانش نبود * واندانستى تو سرگين را ز عود
از جنون خود را ولى چون پرده ساخت * مر و را اى كور كى خواهى شناخت
گر ترا باز است آن ديدهى يقين * زير هر سنگى يكى سرهنگ بين
[ ولايت ، هميشه برقرار است ]
پيش آن چشمى كه باز و رهبر است * هر گليمى را كليمى در بر است
[ وحدت اوليا ]
مر ولى را هم ولى شهره كند * هر كه را او خواست با بهره كند
[ مجنون ما فوق عقل را هر كسى قادر نيست بشناسد ]
كس نداند از خرد او را شناخت * چون كه او مر خويش را ديوانه ساخت
چون بدزدد دزد بينايى ز كور * هيچ يابد دزد را او در عبور
كور نشناسد كه دزد او كه بود * گر چه خود بر وى زند دزد عنود
چون گزد سگ كور صاحب ژنده را * كى شناسد آن سگ درنده را