تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
تا به پاى خويش باشند آمده * آن فليوان جانب آتش‌كده
كاه برگى مىنمايد تا تو زود * پف كنى كاو را برانى از وجود
هين كه آن كه كوهها بر كنده است * زو جهان گريان و او در خنده است
مىنمايد تا به كعب اين آب جو * صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
مىنمايد موج خونش تل مشك * مىنمايد قعر دريا خاك خشك
خشك ديد آن بحر را فرعون كور * تا در او راند از سر مردى و زور
چون در آيد در تگ دريا بود * ديده‌ى فرعون كى بينا بود
ديده بينا از لقاى حق شود * حق كجا هم راز هر احمق شود
قند بيند خود شود زهر قتول * راه بيند خود بود آن بانگ غول

[ بيان حدوث جهان و نقد مشروب دهريان ]

اى فلك در فتنه‌ى آخر زمان * تيز مىگردى بده آخر زمان
خنجر تيزى تو اندر قصد ما * نيش زهر آلوده‌اى در فصد ما
اى فلك از رحم حق آموز رحم * بر دل موران مزن چون مار زخم
حق آن كه چرخه‌ى چرخ ترا * كرد گردان بر فراز اين سرا
كه دگرگون گردى و رحمت كنى * پيش از آن كه بيخ ما را بر كنى
حق آن كه دايگى كردى نخست * تا نهال ما ز آب و خاك رست
حق آن شه كه ترا صاف آفريد * كرد چندان مشعله در تو پديد
آن چنان معمور و باقى داشتت * تا كه دهرى از ازل پنداشتت
شكر دانستيم آغاز ترا * انبيا گفتند آن راز ترا
آدمى داند كه خانه حادث است * عنكبوتى نه كه در وى عابث است

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

پشه كى داند كه اين باغ از كى است * كاو بهاران زاد و مرگش در دى است

[ تمثيلى ديگر ]

كرم كاندر چوب زايد سست حال * كى بداند چوب را وقت نهال
ور بداند كرم از ماهيتش * عقل باشد كرم باشد صورتش

[ مراتب مختلف عقل ]

عقل خود را مىنمايد رنگها * چون پرى دور است از آن فرسنگ‌ها
از ملك بالاست چه جاى پرى * تو مگس پرى به پستى مىپرى

[ نقد مشرب اهل تقليد ]

گر چه عقلت سوى بالا مىپرد * مرغ تقليدت به پستى مىچرد
علم تقليدى و بال جان ماست * عاريه ست و ما نشسته كان ماست

[ جنون ما فوق عقل ]

زين خرد جاهل همى بايد شدن * دست در ديوانگى بايد زدن
هر چه بينى سود خود ز آن مىگريز * زهر نوش و آب حيوان را بريز

[ نكوهش تملّق ]

هر كه بستاند ترا دشنام ده * سود و سرمايه به مفلس وام ده

[ مشرب ملامتى ]

ايمنى بگذار و جاى خوف باش * بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش