تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
گفت با او مشورت كن و انچه گفت * تو خلاف آن كن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر * ز انكه زن جزوى است نفست كل شر
مشورت با نفس خود گر مىكنى * هر چه گويد كن خلاف آن دنى
گر نماز و روزه مىفرمايدت * نفس مكار است مكرى زايدت
مشورت با نفس خويش اندر فعال * هر چه گويد عكس آن باشد كمال

[ براى چيرگى بر نفس ، لازم است با اهل كمال مشورت كنى ]

بر نيايى با وى و استيز او * رو بر يارى بگير آميز او
عقل قوت گيرد از عقل دگر * نى شكر كامل شود از نيشكر

[ نفس امّاره ، بس حيله‌گر است ]

من ز مكر نفس ديدم چيزها * كاو برد از سحر خود تمييزها
وعده‌ها بدهد ترا تازه به دست * كه هزاران بار آنها را شكست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد * اوت هر روزى بهانه‌ى نو نهد
گرم گويد وعده‌هاى سرد را * جادويى مردى ببندد مرد را

[ مقام والاى حسام الدين چلبى ]

اى ضياء الحق حسام الدين بيا * كه نرويد بىتو از شوره گيا

[ حجاب دل عصيانگران ، از نفرين شكسته‌دلان است ]

از فلك آويخته شد پرده‌اى * از پى نفرين دل آزرده‌اى

[ عقل آدمى در شناخت قضا و قدر ناتوان است ]

اين قضا را هم قضا داند علاج * عقل خلقان در قضا گيج است گيج

[ نفس امّاره ، كم كم نيرومند مىشود ]

اژدها گشته ست آن مار سياه * آن كه كرمى بود افتاده به راه

[ با مدد اهل كمال مىتوان بر نفس امّاره غالب آمد ]

اژدها و مار اندر دست تو * شد عصا اى جان موسى مست تو
حكم خذها لا تخف دادت خدا * تا به دستت اژدها گردد عصا
هين يد بيضا نما اى پادشاه * صبح نو بگشا ز شبهاى سياه
دوزخى افروخت در وى دم فسون * اى دم تو از دم دريا فزون
بحر مكار است بنموده كفى * دوزخ است از مكر بنموده تفى

[ قدرت نفس امّاره ، بيش از آن است كه به تصور آيد ]

ز آن نمايد مختصر در چشم تو * تا زبون بينيش جنبد خشم تو
همچنان كه لشكر انبوه بود * مر پيمبر را به چشم اندك نمود
تا بر ايشان زد پيمبر بىخطر * ور فزون ديدى از آن كردى حذر
آن عنايت بود و اهل آن بدى * احمدا ور نه تو بد دل مىشدى
كم نمود او را و اصحاب و را * آن جهاد ظاهر و باطن خدا
تا ميسر كرد يسرى را بر او * تا ز عسرى او بگردانيد رو
كم نمودن مر و را پيروز بود * كه حقش يار و طريق آموز بود
آن كه حق پشتش نباشد از ظفر * واى اگر گربش نمايد شير نر

[ نفس امّاره ، بينش انسان را تباه مىكند ]

واى اگر صدرا يكى بيند ز دور * تا به چالش اندر آيد از غرور
ز آن نمايد ذو الفقارى حربه‌اى * ز آن نمايد شير نر چون گربه‌اى
تا دلير اندر فتد احمق به جنگ * و اندر آردشان بدين حيلت به چنگ