تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
قصد گنجى كن كه اين سود و زيان * در تبع آيد تو آن را فرع دان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

هر كه كارد قصد گندم باشدش * كاه خود اندر تبع مىآيدش
كه بكارى بر نيايد گندمى * مردمى جو مردمى جو مردمى

[ تمثيلى ديگر ]

قصد كعبه كن چو وقت حج بود * چون كه رفتى مكه هم ديده شود

[ تمثيلى ديگر ]

قصد در معراج ديد دوست بود * در تبع عرش و ملايك هم نمود

حكايت

[ حكايت در اينكه طالب اصل باش ، زيرا فرع ، خود به خود حاصل مىشود ]

خانه‌ى نو ساخت روزى نو مريد * پير آمد خانه‌ى او را بديد
گفت شيخ آن نو مريد خويش را * امتحان كرد آن نكو انديش را
روزن از بهر چه كردى اى رفيق * گفت تا نور اندر آيد زين طريق
گفت آن فرع است اين بايد نياز * تا از اين ره بشنوى بانگ نماز

[ ادامهء حكايت با يزيد ]

بايزيد اندر سفر جستى بسى * تا بيابد خضر وقت خود كسى
ديد پيرى با قدى همچون هلال * ديد در وى فر و گفتار رجال
ديده نابينا و دل چون آفتاب * همچو پيلى ديده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بيند صد طرب * چون گشايد آن نبيند اى عجب
بس عجب در خواب روشن مىشود * دل درون خواب روزن مىشود
آن كه بيدار است و بيند خواب خوش * عارف است او خاك او در ديده كش
پيش او بنشست و مىپرسيد حال * يافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت عزم تو كجا اى بايزيد * رخت غربت را كجا خواهى كشيد
گفت قصد كعبه دارم از پگه * گفت هين با خود چه دارى زاد ره
گفت دارم از درم نقره دويست * نك ببسته سخت در گوشه‌ى ردى است
گفت طوفى كن به گردم هفت بار * وين نكوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پيش من نه‌اى جواد * دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى عمر باقى يافتى * صاف گشتى بر صفا بشتافتى

[ در عظمت انسان ]

حق آن حقى كه جانت ديده است * كه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هر چندى كه خانه‌ى بر اوست * خلقت من نيز خانه‌ى سر اوست
تا بكرد آن كعبه را در وى نرفت * و اندر اين خانه بجز آن حى نرفت
چون مرا ديدى خدا را ديده‌اى * گرد كعبه‌ى صدق بر گرديده‌اى

[ خدمت به خلق ، عين طاعت و عبادت است ]