تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
گفت اى خر اندر اين باغت كه خواند * دزدى از پيغمبرت ميراث ماند
شير را بچه همىماند به دو * تو به پيغمبر به چه مانى بگو
با شريف آن كرد مرد ملتجى * كه كند با آل ياسين خارجى
تا چه كين دارند دايم ديو و غول * چون يزيد و شمر با آل رسول
شد شريف از زخم آن ظالم خراب * با فقيه او گفت ما جستيم از آب
پاى دار اكنون كه ماندى فرد و كم * چون دهل شو ! زخم مىخور بر شكم !
گر شريف و لايق و هم دم نىام * از چنين ظالم تو را من كم نىام
شد از او فارغ بيامد كاى فقيه * چه فقيهى ؟ اى تو ننگ هر سفيه
فتوىات اين است اى ببريده دست * كاندر آيى و نگويى امر هست ؟
اين چنين رخصت بخواندى در وسيط * يا بدست اين مسئله اندر محيط
گفت حق استت بزن دستت رسيد * اين سزاى آن كه از ياران بريد

رجعت به قصهء مريض و عيادت پيغامبر عليه السلام

اين عيادت از براى اين صله است * وين صله از صد محبت حامله است
در عيادت شد رسول بىنديد * آن صحابى را به حال نزع ديد

[ دور شدن از بندگان خوب خدا ، دور شدن از خداست ]

چون شوى دور از حضور اوليا * در حقيقت گشته‌اى دور از خدا

[ ضرورت مصاحبت با اهل كمال ]

چون نتيجهء هجر همراهان غم است * كى فراق روى شاهان ز آن كم است
سايهء شاهان طلب هر دم شتاب * تا شوى ز آن سايه بهتر ز آفتاب
گر سفر دارى بدين نيت برو * ور حضر باشد از اين غافل مشو

گفتن شيخى بايزيد را كه كعبه منم گرد من طوافى مىكن

[ حكايت در اينكه خدمت به خلق ، بهتر از عبادات صورى است ]

سوى مكه شيخ امت بايزيد * از براى حج و عمره مىدويد
او به هر شهرى كه رفتى از نخست * مر عزيزان را بكردى باز جست
گرد مىگشتى كه اندر شهر كيست * كاو بر اركان بصيرت متكى است
گفت حق اندر سفر هر جا روى * بايد اول طالب مردى شوى

[ طالب اصل باش نه فرع ]