تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
گفت با اينها مرا صد حجت است * ليك جمع‌اند و جماعت قوت است
بر نيايم يك تنه با سه نفر * پس ببرمشان نخست از همدگر
هر يكى را من به سويى افكنم * چون كه تنها شد سبيلش بر كنم
حيله كرد و كرد صوفى را به راه * تا كند يارانش را با او تباه
گفت صوفى را برو سوى وثاق * يك گليم آور براى اين رفاق
رفت صوفى گفت خلوت با دو يار * تو فقيهى وين شريف نامدار
ما به فتوى تو نانى مىخوريم * ما به پر دانش تو مىپريم
وين دگر شه زاده و سلطان ماست * سيد است از خاندان مصطفاست
كيست آن صوفى شكم خوار خسيس * تا بود با چون شما شاهان جليس
چون بيايد مر و را پنبه كنيد * هفته‌اى بر باغ و راغ من زنيد
باغ چه بود جان من آن شماست * اى شما بوده مرا چون چشم راست
وسوسه كرد و مر ايشان را فريفت * آه كز ياران نمىبايد شكيفت
چون به ره كردند صوفى را و رفت * خصم شد اندر پيش با چوب زفت
گفت اى سگ ! صوفيى باشد كه تيز * اندر آيى باغ ما تو از ستيز
اين جنيدت ره نمود و بايزيد * از كدامين شيخ و پيرت اين رسيد
كوفت صوفى را چو تنها يافتش * نيم كشتش كرد و سر بشكافتش
گفت صوفى آن من بگذشت ليك * اى رفيقان پاس خود داريد نيك
مر مرا اغيار دانستيد هان * نيستم اغيارتر زين قلتبان
اين چه من خوردم شما را خوردنى است * وين چنين شربت جزاى هر دنى است

[ جواب عمل ]

اين جهان كوه است و گفت‌وگوى تو * از صدا هم باز آيد سوى تو

[ ادامهء حكايت باغبان ، صوفى و . . . ]

چون ز صوفى گشت فارغ باغبان * يك بهانه كرد ز آن پس جنس آن
كاى شريف من برو سوى وثاق * كه ز بهر چاشت پختم من رقاق
بر در خانه بگو قيماز را * تا بيارد آن رقاق و قاز را
چون به ره كردش بگفت اى تيز بين * تو فقيهى ظاهر است اين و يقين
او شريفى مىكند دعوى سرد * مادر او را كه داند تا كه كرد
بر زن و بر فعل زن دل مىنهيد * عقل ناقص و آن گهانى اعتماد
خويشتن را بر على و بر نبى * بسته است اندر زمانه بس غبى
هر كه باشد از زنا و زانيان * اين برد ظن در حق ربانيان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

هر كه بر گردد سرش از چرخها * همچو خود گردنده بيند خانه را
آن چه گفت آن باغبان بو الفضول * حال او بد ، دور از اولاد رسول
گر نبودى او نتيجهء مرتدان * كى چنين گفتى براى خاندان
خواند افسونها شنيد آن را فقيه * در پيش رفت آن ستمكار سفيه
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 240 | جلال الدين الرومي