تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
ور نباشد قطب يار ره بود * شه نباشد فارس اسپه بود
پس صلهء ياران ره لازم شمار * هر كه باشد گر پياده گر سوار

[ محبت ، كيمياگر است ]

ور عدو باشد همين احسان نكوست * كه به احسان بس عدو گشته است دوست
ور نگردد دوست كينش كم شود * ز آن كه احسان كينه را مرهم شود
بس فوايد هست غير اين و ليك * از درازى خايفم اى يار نيك

[ سلوك دسته جمعى ، مطمئن‌تر است ]

حاصل اين آمد كه يار جمع باش * هم چو بتگر از حجر يارى تراش
ز آن كه انبوهى و جمع كاروان * ره زنان را بشكند پشت و سنان

[ در نكوهش عدم بصيرت ]

چون دو چشم دل ندارى اى عنود * كه نمىدانى تو هيزم را ز عود

[ ضرورت يافتن مرشد لايق براى كسى كه خود به تنهايى نمىتواند سلوك كند ]

چون كه گنجى هست در عالم مرنج * هيچ ويران را مدان خالى ز گنج
قصد هر درويش مىكن از گزاف * چون نشان يا بى بجد مىكن طواف
چون تو را آن چشم باطن بين نبود * گنج مىپندار اندر هر وجود

وحى كردن حق تعالى به موسى عليه السلام كه چرا به عيادت من نيامدى

[ حكايت در بيان اهميت عيادت بيمار و اتحاد ظاهر و مظهر ]

آمد از حق سوى موسى اين عتاب * كاى طلوع ماه ديده تو ز جيب
مشرقت كردم ز نور ايزدى * من حقم رنجور گشتم نامدى
گفت سبحانا ! تو پاكى از زيان * اين چه رمز است اين بكن يا رب بيان
باز فرمودش كه در رنجوريم * چون نپرسيدى تو از روى كرم
گفت يا رب نيست نقصانى تو را * عقل گم شد اين سخن را بر گشا
گفت آرى بندهء خاص گزين * گشت رنجور او منم نيكو ببين
هست معذوريش معذورى من * هست رنجوريش رنجورى من

[ لزوم مصاحبت با انسان كامل ]

هر كه خواهد همنشينى خدا * تا نشيند در حضور اوليا
از حضور اوليا گر بسكلى * تو هلاكى ز آن كه جزوى بىكلى
هر كه را ديو از كريمان وابرد * بىكسش يابد سرش را او خورد
يك بدست از جمع رفتن يك زمان * مكر ديو است بشنو و نيكو بدان

تنها كردن باغبان صوفى و فقيه و علوى را از همديگر

[ حكايت در زيان گسستن از انسان كامل و زيان تفرقه ]

باغبانى چون نظر در باغ كرد * ديد چون دزدان به باغ خود سه مرد
يك فقيه و يك شريف و صوفيى * هر يكى شوخى بدى لايوفيى