تتمّهء اعتماد آن مغرور بر تملق خرس
شخص خفت و خرس مىراندش مگس * وز ستيز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روى جوان * آن مگس زو باز مىآمد دوان
خشمگين شد با مگس خرس و برفت * بر گرفت از كوه سنگى سخت زفت
سنگ آورد و مگس را ديد باز * بر رخ خفته گرفته جاى ساز
بر گرفت آن آسيا سنگ و بزد * بر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگ روى خفته را خشخاش كرد * اين مثل بر جمله عالم فاش كرد
مهر ابله مهر خرس آمد يقين * كين او مهر است و مهر اوست كين
عهد او سست است و ويران و ضعيف * گفت او زفت و وفاى او نحيف
گر خورد سوگند هم باور مكن * بشكند سوگند ، مرد كژ سخن
چون كه بىسوگند گفتش بد دروغ * تو ميفت از مكر و سوگندش به دوغ
نفس او مير است و عقل او اسير * صد هزاران مصحفش خود خوردهگير
چون كه بىسوگند پيمان بشكند * گر خورد سوگند هم آن بشكند
[ دشوارى مهار كردن نفس امّاره ]
ز آن كه نفس آشفتهتر گردد از آن * كه كنى بندش به سوگند گران
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
چون اسيرى بند بر حاكم نهد * حاكم آن را بر درد بيرون جهد
بر سرش كوبد ز خشم آن بند را * مىزند بر روى او سوگند را
تو ز اوفوا بالعقودش دست شو * احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ با او مگو
و آن كه حق را ساخت در پيمان سند * تن كند چون تار و گرد او تند
رفتن مصطفى عليه السلام به عيادت صحابى و بيان فايدهء عيادت
[ حكايت در ضرورت وفاى به عهد و ناتوانى آدمى در تحمل عذاب اخروى ]
از صحابه خواجهاى بيمار شد * و اندر آن بيماريش چون تار شد
مصطفى آمد عيادت سوى او * چون همه لطف و كرم بد خوى او
در عيادت رفتن تو فايده است * فايدهء آن باز با تو عايده است
فايدهء اوّل كه آن شخص عليل * بوك قطبى باشد و شاه جليل