ساعتى در روى من خوش بنگريد * چشمكم زد آستين من دريد
گر نه جنسيت بدى در من از او * كى رخ آوردى به من آن زشت رو
گر نديدى جنس خود كى آمدى * كى به غير جنس خود را بر زدى
چون دو كس بر هم زند بىهيچ شك * در ميانشان هست قدر مشترك
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
كى پرد مرغى مگر با جنس خود * صحبت ناجنس گور است و لحد
سبب پريدن و چريدن مرغى با مرغى كه جنس او نبود
[ حكايت در اينكه هرگاه ضعف و خللى بر نيكان درآيد ، ناگزير با فرومايگان دمساز شوند ]
آن حكيمى گفت ديدم هم تكى * در بيابان زاغ را با لكلكى
در عجب ماندم بجستم حالشان * تا چه قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك ، من حيران و دنگ * خود بديدم هر دوان بودند لنگ
خاصه شهبازى كه او عرشى بود * با يكى جغدى كه او فرشى بود
[ مقايسهاى تمثيلى ميان خوبان و بدان ]
آن يكى خورشيد عليين بود * وين دگر خفاش كز سجين بود
آن يكى نورى ز هر عيبى برى * وين يكى كورى گداى هر درى
آن يكى ماهى كه بر پروين زند * وين يكى كرمى كه در سرگين زيد
آن يكى يوسف رخى عيسى نفس * وين يكى گرگى و يا خر با جرس
آن يكى پران شده در لا مكان * وين يكى در كاهدان همچون سگان
[ بيان سبب تنافر نيكان و بدان به زبان تمثيل ]
با زبان معنوى گل با جعل * اين همىگويد كه اى گنده بغل
گر گريزانى ز گلشن بىگمان * هست آن نفرت كمال گلستان
غيرت من بر سر تو دور باش * مىزند كاى خس از اينجا دور باش
ور بياميزى تو با من اى دنى * اين گمان آيد كه از كان منى
بلبلان را جاى مىزيبد چمن * مر جعل را در چمين خوشتر وطن
حق مرا چون از پليدى پاك داشت * چون سزد بر من پليدى را گماشت
يك رگم ز ايشان بد و آن را بريد * در من آن بد رگ كجا خواهد رسيد ؟
يك نشان آدم آن بود از ازل * كه ملايك سر نهندش از محل
يك نشان ديگر آن كه آن بليس * ننهدش سر كه منم شاه و رئيس
پس اگر ابليس هم ساجد شدى * او نبودى آدم او غيرى بدى
هم سجود هر ملك ميزان اوست * هم جحود آن عدو برهان اوست
هم گواه اوست اقرار ملك * هم گواه اوست كفران سگك