تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
چون كه اعمى طالب حق آمده ست * بهر فقر او را نشايد سينه خست
تو حريصى بر رشاد مهتران * تا بياموزند عام از سروران
احمدا ديدى كه قومى از ملوك * مستمع گشتند گشتى خوش كه بوك
اين رئيسان يار دين گردند خوش * بر عرب اينها سرند و بر حبش
بگذرد اين صيت از بصره و تبوك * ز انكه الناس على دين الملوك
زين سبب تو از ضرير مهتدى * رو بگردانيدى و تنگ آمدى
كه در اين فرصت كم افتد اين مناخ * تو ز يارانى و وقت تو فراخ
مزدحم مىگرديم در وقت تنگ * اين نصيحت مىكنم نه از خشم و جنگ
احمدا نزد خدا اين يك ضرير * بهتر از صد قيصر است و صد وزير
ياد الناس معادن هين بيار * معدنى باشد فزون از صد هزار
معدن لعل و عقيق مكتنس * بهتر است از صد هزاران كان مس
احمدا اينجا ندارد مال سود * سينه بايد پر ز عشق و درد و دود
اعمى روشن دل آمد در مبند * پند او را ده كه حق اوست پند

[ عناد حق‌ستيزان هيچگونه زيانى به حقيقت نمىرساند ]

گر دو سه ابله ترا منكر شدند * تلخ كى گردى چو هستى كان قند
گر دو سه ابله ترا تهمت نهند * حق براى تو گواهى مىدهد
گفت از اقرار عالم فارغم * آن كه حق باشد گواه او را چه غم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گر خفاشى را ز خورشيدى خورى است * آن دليل آمد كه آن خورشيد نيست
نفرت خفاشكان باشد دليل * كه منم خورشيد تابان جليل

[ تمثيلى ديگر ]

گر گلابى را جعل راغب شود * آن دليل ناگلابى مىكند

[ تمثيلى ديگر ]

گر شود قلبى خريدار محك * در محكىاش در آيد نقص و شك
دزد شب خواهد نه روز اين را بدان * شب نىام روزم كه تابم در جهان
فارقم فاروقم و غلبيروار * تا كه كاه از من نمىيابد گذار
آرد را پيدا كنم من از سبوس * تا نمايم كاين نقوش است آن نفوس
من چو ميزان خدايم در جهان * وانمايم هر سبك را از گران
گاو را داند خدا گوساله‌اى * خر خريدارى و در خور كاله‌اى
من نه گاوم تا كه گوساله‌م خرد * من نه خارم كاشترى از من چرد
او گمان دارد كه با من جور كرد * بلكه از آيينه‌ى من روفت گرد

تملّق كردن ديوانه جالينوس را و ترسيدن جالينوس

[ حكايت در اينكه تجانس ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

گفت جالينوس با اصحاب خود * مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس به دو گفت آن يكى اى ذو فنون * اين دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو اين ديگر مگو * گفت در من كرد يك ديوانه رو