تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
گرد از دريا بر آوردم عيان * تا رهيديت از شر فرعونيان
ز آسمان چل سال كاسه و خوان رسيد * وز دعايم جويى از سنگى دويد
اين و صد چندين و چندين گرم و سرد * از تو اى سرد آن توهم كم نكرد
بانگ زد گوساله‌اى از جادويى * سجده كردى كه خداى من تويى
آن توهمهات را سيلاب برد * زيركى باردت را خواب برد
چون نبودى بد گمان در حق او * چون نهادى سر چنان اى زشت رو
چون خيالت نامد از تزوير او * وز فساد سحر احمق‌گير او
سامريى خود كه باشد اى سگان * كه خدايى بر تراشد در جهان
چون در اين تزوير او يكدل شدى * وز همه اشكالها عاطل شدى
گاو مىشايد خدايى را به لاف * در رسولىام تو چون كردى خلاف
پيش گاوى سجده كردى از خرى * گشت عقلت صيد سحر سامرى
چشم دزديدى ز نور ذو الجلال * اينت جهل وافر و عين ضلال
شه بر آن عقل و گزينش كه تراست * چون تو كان جهل را كشتن سزاست
گاو زرين بانگ كرد آخر چه گفت * كاحمقان را اين همه رغبت شگفت
ز آن عجبتر ديده‌ايد از من بسى * ليك حق را كى پذيرد هر خسى

[ تجانس ، كشش متقابل روحى ايجاد مىكند ]

باطلان را چه ربايد باطلى * عاطلان را چه خوش آيد عاطلى
ز انكه هر جنسى ربايد جنس خود * گاو سوى شير نر كى رو نهد
گرگ بر يوسف كجا عشق آورد * جز مگر از مكر تا او را خورد
چون ز گرگى وارهد محرم شود * چون سگ كهف از بنى آدم شود
چون ابو بكر از محمد برد بو * گفت هذا ليس وجه كاذب
چون نبد بو جهل از اصحاب درد * ديد صد شق قمر باور نكرد
دردمندى كش ز بام افتاد طشت * زو نهان كرديم حق پنهان نگشت
و انكه او جاهل بد از دردش بعيد * چند بنمودند و او آن را نديد

[ دل صاف ، تميز دهندهء حق از باطل است ]

آينه‌ى دل صاف بايد تا در او * واشناسى صورت زشت از نكو

ترك گفتن آن مرد ناصح بعد از مبالغه‌ى پند مغرور خرس را

آن مسلمان ترك ابله كرد و تفت * زير لب لاحول‌گويان باز رفت
گفت چون از جد و پندم وز جدال * در دل او بيش مىزايد خيال
پس ره پند و نصيحت بسته شد * امر أَعْرِضْ عَنْهُمْ * پيوسته شد

[ اسرار حقيقت را به اهلش بگو و اشاره به شأن نزول « عبس و تولّى » ]

چون دوايت مىفزايد درد پس * قصه با طالب بگو بر خوان عَبَسَ
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 235 | جلال الدين الرومي