تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
دوستى ابله بتر از دشمنى است * او بهر حيله كه دانى راندنى است
گفت و الله از حسودى گفت اين * ور نه خرسى چه نگرى اين مهر بين

[ دوستى نادانان ، فريبنده است ]

گفت مهر ابلهان عشوه‌ده است * اين حسودى من از مهرش به است
هى بيا با من بران اين خرس را * خرس را مگزين مهل هم جنس را
گفت رو رو كار خود كن اى حسود * گفت كارم اين بد و رزقت نبود
من كم از خرسى نباشم اى شريف * ترك او كن تا منت باشم حريف
بر تو دل مىلرزدم ز انديشه‌اى * با چنين خرسى مرو در بيشه‌اى

[ احساس درونى عارفان ، بى اساس نيست ]

اين دلم هرگز نلرزيد از گزاف * نور حق است اين نه دعوى و نه لاف
مومنم ينظر بنور اللَّه شده * هان و هان بگريز از اين آتشكده

[ ادامهء حكايت وفاى خرس ]

اين همه گفت و به گوشش در نرفت * بد گمانى مرد را سدى است زفت
دست او بگرفت و دست از وى كشيد * گفت رفتم چون نه‌اى يار رشيد
گفت رو بر من تو غم خواره مباش * بو الفضولا معرفت كمتر تراش
باز گفتش من عدوى تو نىام * لطف باشد گر بيايى در پىام
گفت خوابستم مرا بگذار و رو * گفت آخر يار را منقاد شو
تا بخسبى در پناه عاقلى * در جوار دوستى صاحب دلى
در خيال افتاد مرد از جد او * خشمگين شد زود گردانيد رو
كاين مگر قصد من آمد خونى است * يا طمع دارد گدا و تونى است
يا گرو بسته ست با ياران بدين * كه بترساند مرا زين هم نشين
خود نيامد هيچ از خبث سرش * يك گمان نيك اندر خاطرش
ظن نيكش جملگى بر خرس بود * او مگر مر خرس را هم جنس بود
عاقلى را از سگى تهمت نهاد * خرس را دانست اهل مهر و داد

گفتن موسى عليه السلام گوساله پرست را كه آن خيال انديشى و حزم تو كجاست

[ حكايت در اينكه نابخردان ، باطل را باور مىكنند ]

گفت موسى با يكى مست خيال * كاى بد انديش از شقاوت وز ضلال
صد گمانت بود در پيغمبريم * با چنين برهان و اين خلق كريم
صد هزاران معجزه ديدى ز من * صد خيالت مىفزود و شك و ظن
از خيال و وسوسه تنگ آمدى * طعن بر پيغمبرىام مىزدى