هر سبب بالاتر آمد از اثر * سنگ و آهن فايق آمد بر شرر
آن فلانى فوق آن سركش نشست * گر چه در صورت به پهلويش نشست
فوقى آن جاست از روى شرف * جاى دور از صدر باشد مستخف
[ علت غايى و تقدّم بالشّرف به زبان تمثيل ]
سنگ و آهن زين جهت كه سابق است * در عمل فوقى اين دو لايق است
و آن شرر از روى مقصودى خويش * ز آهن و سنگ است زين رو پيش و بيش
سنگ و آهن اول و پايان شرر * ليك اين هر دو تنند و جان شرر
آن شرر گر در زمان واپستر است * در صفت از سنگ و آهن برتر است
در زمان شاخ از ثمر سابقتر است * در هنر از شاخ او فايقتر است
چون كه مقصود از شجر آمد ثمر * پس ثمر اول بود و آخر شجر
[ ادامهء حكايت وفاى خرس ]
خرس چون فرياد كرد از اژدها * شير مردى كرد از جنگش جدا
حيلت و مردى بهم دادند پشت * اژدها را او بدين قوت بكشت
[ مراتب مختلف تدبير ]
اژدها را هست قوت حيله نيست * نيز فوق حيلهى تو حيلهاى است
حيلهى خود را چو ديدى باز رو * كز كجا آمد سوى آغاز رو
[ اين جهان ، سايهء آن جهان است ]
هر چه در پستى است آمد از علا * چشم را سوى بلندى نه هلا
[ چشم خود را به حقيقت بگشا ]
روشنى بخشد نظر اندر على * گر چه اول خيرگى آرد بلى
چشم را در روشنايى خوى كن * گر نه خفاشى نظر آن سوى كن
[ ديدن فرجام امور ، نشانهء بصيرت است ]
عاقبت بينى نشان نور تست * شهوت حالى حقيقت گور تست
عاقبت بينى كه صد بازى بديد * مثل آن نبود كه يك بازى شنيد
[ شخص خام ، به تجربه و تدبير خود مغرور شود ]
ز آن يكى بازى چنان مغرور شد * كز تكبر ز اوستادان دور شد
سامرىوار آن هنر در خود چو ديد * او ز موسى از تكبر سر كشيد
او ز موسى آن هنر آموخته * وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسى دگر بازى نمود * تا كه آن بازى و جانش را ربود
اى بسا دانش كه اندر سر دود * تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهى كه رود تو پاى باش * در پناه قطب صاحب راى باش
گر چه شاهى خويش فوق او مبين * گر چه شهدى جز نبات او مچين
فكر تو نقش است و فكر اوست جان * نقد تو قلب است و نقد اوست كان
[ ضرورت نمونه قراردادن انسان كامل ]
او تويى خود را بجو در اوى او * كو و كو گو فاخته شو سوى او
ور نخواهى خدمت ابناى جنس * در دهان اژدهايى همچو خرس
بو كه استادى رهاند مر ترا * و ز خطر بيرون كشاند مر ترا
[ دعا ، موجب رهيدن از مهالك است ]
زاريى مىكن چو زورت نيست هين * چون كه كورى سر مكش از راه بين