تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١

اعتماد كردن بر تملق و وفاى خرس

[ حكايت در اينكه دوستى نادان ، خطرناك است ]

اژدهايى خرس را در مىكشيد * شير مردى رفت و فريادش رسيد

[ عارفان راستين ، ياور و دوستدار ستمديدگان هستند ]

شير مردانند در عالم مدد * آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند * آن طرف چون رحمت حق مىدوند
آن ستونهاى خللهاى جهان * آن طبيبان مرضهاى نهان
محض مهر و داورى و رحمتند * همچو حق بىعلت و بىرشوتند
اين چه يارى مىكنى يك بارگيش * گويد از بهر غم و بىچارگيش

[ عارفان راستين ، سراپا مهربانى هستند ]

مهربانى شد شكار شير مرد * در جهان دارو نجويد غير درد

[ فروتنى ، كمال‌آور است ]

هر كجا دردى دوا آن جا رود * هر كجا پستى است آب آن جا دود
آب رحمت بايدت رو پست شو * و آن گهان خور خمر رحمت مست شو

[ رحمت حق ، بيشمار است به كم آن قانع مباش ]

رحمت اندر رحمت آمد تا به سر * بر يكى رحمت فروماى اى پسر

[ حجاب‌هاى نفسانى ، مانع از كشف حقيقت است ]

چرخ را در زير پا آر اى شجاع * بشنو از فوق فلك بانگ سماع
پنبه‌ى وسواس بيرون كن ز گوش * تا به گوشت آيد از گردون خروش
پاك كن دو چشم را از موى عيب * تا ببينى باغ و سروستان غيب
دفع كن از مغز و از بينى زكام * تا كه ريح اللَّه در آيد در مشام
هيچ مگذار از تب و صفرا اثر * تا بيابى از جهان طعم شكر

[ قدرت معنوى خود را افزايش بده تا به كشف حقايق نايل شوى ]

داروى مردى كن و عنين مپوى * تا برون آيند صد گون خوب روى
كنده‌ى تن را ز پاى جان بكن * تا كند جولان به گرد آن چمن
غل بخل از دست و گردن دور كن * بخت نو درياب در چرخ كهن

[ لزوم تضرع به درگاه خداوند جهت يافتن كمال روحى ]

ور نمىتانى به كعبه‌ى لطف پر * عرضه كن بىچارگى بر چاره‌گر
زارى و گريه قوى سرمايه‌اى است * رحمت كلى قوىتر دايه‌اى است

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

دايه و مادر بهانه جو بود * تا كه كى آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد * تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت ادْعُوا اللَّهَ بىزارى مباش * تا بجوشد شيرهاى مهرهاش
هوى هوى باد و شير افشان ابر * در غم مااند يك ساعت تو صبر
فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ بشنيده‌اى * اندر اين پستى چه بر چفسيده‌اى

[ بيم و يأس از وسوسه‌هاى شيطان است ]

ترس و نوميديت دان آواز غول * مىكشد گوش تو تا قعر سفول

[ تفاوت نداى رحمانى و نداى شيطانى ]

هر ندايى كه ترا بالا كشيد * آن ندا مىدان كه از بالا رسيد
هر ندايى كه ترا حرص آورد * بانگ گرگى دان كه او مردم درد

[ بلند مرتبگى روحى با بلند مرتبگى صورى تفاوت دارد ]

اين بلندى نيست از روى مكان * اين بلنديهاست سوى عقل و جان
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 231 | جلال الدين الرومي