تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
اى معاف يَفْعَلُ اللَّهُ ما يشا * بىمحابا رو زبان را بر گشا

[ قرب بنده عاشق به حق ]

گفت اى موسى از آن بگذشته‌ام * من كنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره‌ى منتهى بگذشته‌ام * صد هزاران ساله ز آن سو رفته‌ام
تازيانه بر زدى اسبم بگشت * گنبدى كرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد * آفرين بر دست و بر بازوت باد

[ حال عارف عاشق به گفت در نمىآيد ]

حال من اكنون برون از گفتن است * اين چه مىگويم نه احوال من است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

نقش مىبينى كه در آيينه‌اى است * نقش تست آن نقش آن آيينه نيست

[ تمثيلى ديگر ]

دم كه مرد نايى اندر ناى كرد * در خور ناى است نه در خورد مرد

[ به طاعت و عبادت خود نبايد مغرور شد ]

هان و هان گر حمد گويى گر سپاس * همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهتر است * ليك آن نسبت به حق هم ابتر است
چند گويى چون غطا برداشتند * كاين نبوده ست آن كه مىپنداشتند
اين قبول ذكر تو از رحمت است * چون نماز مستحاضه رخصت است
با نماز او بيالوده ست خون * ذكر تو آلوده‌ى تشبيه و چون

[ پليدى باطن ، بدتر از پليدى ظاهر است ]

خون پليد است و به آبى مىرود * ليك باطن را نجاستها بود

[ پليدى باطن را فقط عنايت الهى پاك مىكند ]

كان به غير آب لطف كردگار * كم نگردد از درون مرد كار
در سجودت كاش رو گردانىاى * معنى سبحان ربى دانىاى
كاى سجودم چون وجودم ناسزا * مر بدى را تو نكويى ده جزا

[ تبديل سيّئه به حسنه به زبان تمثيل ]

اين زمين از حلم حق دارد اثر * تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پليديهاى ما * در عوض بر رويد از وى غنچه‌ها
پس چو كافر ديد كاو در داد و جود * كمتر و بىمايه تر از خاك بود
از وجود او گل و ميوه نرست * جز فساد جمله پاكيها نجست

[ كافر ، حسرت خاك بودن را دارد ]

گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب * حسرتا يا ليتني كنت تراب
كاش از خاكى سفر نگزيدمى * همچو خاكى دانه‌اى مىچيدمى
چون سفر كردم مرا راه آزمود * زين سفر كردن ره آوردم چه بود
ز آن همه ميلش سوى خاك است كاو * در سفر سودى نبيند پيش رو

[ كافر ، سير قهقرايى دارد ]

روى واپس كردنش آن حرص و آز * روى در ره كردنش صدق و نياز

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

هر گيا را كش بود ميل علا * در مزيد است و حيات و در نما
چون كه گردانيد سر سوى زمين * در كمى و خشكى و نقص و غبين
ميل روحت چون سوى بالا بود * در تزايد مرجعت آن جا بود
ور نگون سارى سرت سوى زمين * آفلى حق لا يحب الآفلين
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 226 | جلال الدين الرومي