تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧

پرسيدن موسى عليه السلام از حق تعالى سر غلبه‌ى ظالمان

[ حكايت در اينكه ناملايمات ، روح را صيقل مىدهد ]

گفت موسى اى كريم كارساز * اى كه يك دم ذكر تو عمر دراز
نقش كژمژ ديدم اندر آب و گل * چون ملايك اعتراضى كرد دل
كه چه مقصود است نقشى ساختن * و اندر او تخم فساد انداختن
آتش ظلم و فساد افروختن * مسجد و سجده كنان را سوختن
مايه‌ى خونابه و زردآبه را * جوش دادن از براى لابه را

[ از علم اليقين بايد به عين اليقين رسيد ]

من يقين دانم كه عين حكمت است * ليك مقصودم عيان و رويت است
آن يقين مىگويدم خاموش كن * حرص رويت گويدم نه جوش كن
مر ملايك را نمودى سر خويش * كاين چنين نوشى همىارزد به نيش
عرضه كردى نور آدم را عيان * بر ملايك گشت مشكلها بيان

[ نهانىها در قيامت آشكار شود ]

حشر تو گويد كه سر مرگ چيست * ميوه‌ها گويند سر برگ چيست

[ مقدمهء هر كمالى ، نقص است ]

سر خون و نطفه حسن آدمى است * سابق هر بيشيى آخر كمى است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

لوح را اول بشويد بىوقوف * آن گهى به روى نويسد او حروف
خون كند دل را و اشك مستهان * بر نويسد بر وى اسرار آن گهان
وقت شستن لوح را بايد شناخت * كه مر آن را دفترى خواهند ساخت

[ تمثيلى ديگر ]

چون اساس خانه‌اى مىافگنند * اولين بنياد را بر مىكنند
گل بر آرند اول از قعر زمين * تا به آخر بر كشى ماء معين

[ تمثيلى ديگر ]

از حجامت كودكان گريند زار * كه نمىدانند ايشان سر كار
مرد خود زر مىدهد حجام را * مىنوازد نيش خون آشام را

[ تمثيلى ديگر ]

مىدود حمال زى بار گران * مىربايد بار را از ديگران
جنگ حمالان براى بار بين * اين چنين است اجتهاد كار بين

[ سعادت حقيقى در سختىها قرار دارد ]

چون گرانيها اساس راحت است * تلخها هم پيشواى نعمت است
حفت الجنة بمكروهاتنا * حفت النيران من شهواتنا

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

تخم مايه‌ى آتشت شاخ تر است * سوخته‌ى آتش قرين كوثر است

[ بدبختى ، در هوس‌رانى است ]

هر كه در زندان قرين محنتى است * آن جزاى لقمه‌اى و شهوتى است
هر كه در قصرى قرين دولتى است * آن جزاى كارزار و محنتى است
هر كه را ديدى به زر و سيم فرد * دان كه اندر كسب كردن صبر كرد
بىسبب بيند چو ديده شد گذار * تو كه در حسى سبب را گوش دار

[ روح‌هاى صيقل يافته از حيطهء فعل و انفعالات مادى رهيده‌اند ]

آن كه بيرون از طبايع جان اوست * منصب خرق سببها آن اوست

[ عالم معنا نيازى به علل و اسباب مادى ندارد ]

بىسبب بيند نه از آب و گيا * چشم چشمه‌ى معجزات انبيا