تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
چارق و پا تابه لايق مر تراست * آفتابى را چنينها كى رواست
گر نبندى زين سخن تو حلق را * آتشى آيد بسوزد خلق را
آتشى گر نامده ست اين دود چيست * جان سيه گشته روان مردود چيست
گر همىدانى كه يزدان داور است * ژاژ و گستاخى ترا چون باور است
دوستى بىخرد خود دشمنى است * حق تعالى زين چنين خدمت غنى است
با كه مىگويى تو اين با عم و خال * جسم و حاجت در صفات ذو الجلال
شير او نوشد كه در نشو و نماست * چارق او پوشد كه او محتاج پاست
ور براى بنده‌ش است اين گفت‌وگو * آن كه حق گفت او من است و من خود او
آن كه گفت انى مرضت لم تعد * من شدم رنجور او تنها نشد
آن كه بىيسمع و بىيبصر شده ست * در حق آن بنده اين هم بىهده ست

[ رعايت ادب در گفتگو با خداوند ]

بىادب گفتن سخن با خاص حق * دل بميراند سيه دارد ورق

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گر تو مردى را بخوانى فاطمه * گر چه يك جنسند مرد و زن همه
قصد خون تو كند تا ممكن است * گر چه خوش خو و حليم و ساكن است
فاطمه مدح است در حق زنان * مرد را گويى بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استايش است * در حق پاكى حق آلايش است
لَمْ يَلِدْ لَمْ يُولَدْ او را لايق است * والد و مولود را او خالق است
هر چه جسم آمد ولادت وصف اوست * هر چه مولود است او زين سوى جوست
ز انكه از كون و فساد است و مهين * حادث است و محدثى خواهد يقين
گفت اى موسى دهانم دوختى * و ز پشيمانى تو جانم سوختى
جامه را بدريد و آهى كرد تفت * سر نهاد اندر بيابانى و رفت

عتاب كردن حق تعالى با موسى عليه السلام از بهر آن شبان

[ پرهيز از شكل‌گرايى در تفكر دينى ]

وحى آمد سوى موسى از خدا * بنده‌ى ما را ز ما كردى جدا
تو براى وصل كردن آمدى * نى براى فصل كردن آمدى
تا توانى پا منه اندر فراق * أبغض الأشياء عندي الطلاق
هر كسى را سيرتى بنهاده‌ام * هر كسى را اصطلاحى داده‌ام
در حق او مدح و در حق تو ذم * در حق او شهد و در حق تو سم
ما برى از پاك و ناپاكى همه * از گران جانى و چالاكى همه
من نكردم امر تا سودى كنم * بلكه تا بر بندگان جودى كنم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

هندوان را اصطلاح هند مدح * سنديان را اصطلاح سند مدح
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 224 | جلال الدين الرومي