تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
اين سبب همچون طبيب است و عليل * اين سبب همچون چراغ است و فتيل
شب چراغت را فتيل نو بتاب * پاك دان زينها چراغ آفتاب
رو تو كهگل ساز بهر سقف خان * سقف گردون را ز كهگل پاك دان
اه كه چون دل دار ما غم سوز شد * خلوت شب در گذشت و روز شد

[ تجلى حق در خلوت سالك ]

جز به شب جلوه نباشد ماه را * جز به درد دل مجو دل خواه را

[ پروردن نفس و تضعيف روح ، كار اهل غفلت است ]

ترك عيسى كرده خر پرورده‌اى * لاجرم چون خر برون پرده‌اى
طالع عيسى است علم و معرفت * طالع خر نيست اى تو خر صفت
ناله‌ى خر بشنوى رحم آيدت * پس ندانى خر خرى فرمايدت
رحم بر عيسى كن و بر خر مكن * طبع را بر عقل خود سرور مكن
طبع را هل تا بگريد زار زار * تو از او بستان و وام جان گزار
سالها خربنده بودى بس بود * ز انكه خربنده ز خر واپس بود
ز اخروهن مرادش نفس تست * كاو به آخر بايد و عقلت نخست

[ نقدى بر عقل جزئى ]

هم مزاج خر شده ست اين عقل پست * فكرش اين كه چون علف آرم بدست

[ هرگاه جسم ، تحت حاكميت روح قرار گيرد ، صفا يابد ]

آن خر عيسى مزاج دل گرفت * در مقام عاقلان منزل گرفت
ز انكه غالب عقل بود و خر ضعيف * از سوار زفت گردد خر نحيف

[ هرگاه عقل دورانديش تضعيف شود ، جنبه حيوانى انسان نيرومند گردد ]

و ز ضعيفى عقل تو اى خر بها * اين خر پژمرده گشته ست اژدها

[ راهنماى لايق ، طبيب انسان است ]

گر ز عيسى گشته‌اى رنجور دل * هم از او صحت رسد او را مهل

[ نسبى بودن خيرات و شرور در جهان ]

چونى اى عيساى عيسى دم ز رنج * كه نبود اندر جهان بىمار گنج

[ انسان كامل ، دلسوز مردم است ]

چونى اى عيسى ز ديدار جهود * چونى اى يوسف ز مكار حسود
تو شب و روز از پى اين قوم غمر * چون شب و روزى مدد بخشاى عمر
چونى از صفراييان بىهنر * چه هنر زايد ز صفرا درد سر

[ جواب بدى با خوبى ، راه اصلاح اخلاق مردم ]

تو همان كن كه كند خورشيد شرق * ما نفاق و حيله و دزدى و زرق
تو عسل ما سركه در دنيا و دين * دفع اين صفرا بود سركنگبين
سركه افزوديم ما قوم زحير * تو عسل بفزا كرم را وامگير
اين سزيد از ما چنان آمد ز ما * ريگ اندر چشم چه فزايد عما
آن سزد از تو أيا كحل عزيز * كه بيابد از تو هر ناچيز چيز
ز آتش اين ظالمانت دل كباب * از تو جمله اهد قومى بد خطاب
كان عودى در تو گر آتش زنند * اين جهان از عطر و ريحان آگنند
تو نه آن عودى كز آتش كم شود * تو نه آن روحى كه اسير غم شود
عود سوزد كان عود از سوز دور * باد كى حمله برد بر اصل نور

[ قهر انسان كامل ، بهتر از لطف نادانان است ]