تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
من نگردم پاك از تسبيحشان * پاك هم ايشان شوند و در فشان
ما زبان را ننگريم و قال را * ما روان را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بود * گر چه گفت لفظ ناخاضع رود
ز انكه دل جوهر بود گفتن عرض * پس طفيل آمد عرض جوهر غرض
چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز * سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشى از عشق در جان بر فروز * سربه‌سر فكر و عبارت را بسوز
موسيا آداب دانان ديگرند * سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنى ست * بر ده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد و را خاطى مگو * گر بود پر خون شهيد او را مشو
خون شهيدان را ز آب اولىتر است * اين خطا از صد ثواب اولىتر است
در درون كعبه رسم قبله نيست * چه غم ار غواص را پاچيله نيست
تو ز سر مستان قلاووزى مجو * جامه چاكان را چه فرمايى رفو
ملت عشق از همه دينها جداست * عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باك نيست * عشق در درياى غم غمناك نيست

وحى آمدن موسى را عليه السلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سر موسى حق نهفت * رازهايى كان نمىآيد به گفت
بر دل موسى سخنها ريختند * ديدن و گفتن به هم آميختند
چند بىخود گشت و چند آمد به خود * چند پريد از ازل سوى ابد

[ نارسايى كلام از بيان اسرار الهى ]

بعد از اين گر شرح گويم ابلهى است * ز انكه شرح اين وراى آگهى است
ور بگويم عقلها را بر كند * ور نويسم بس قلمها بشكند

[ ادامهء حكايت موسى و شبان ]

چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد * در بيابان در پى چوپان دويد
بر نشان پاى آن سر گشته راند * گرد از پرده‌ى بيابان بر فشاند

[ حركات و سكنات عاشق با ديگران تفاوت دارد ]

گام پاى مردم شوريده خود * هم ز گام ديگران پيدا بود
يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب * يك قدم چون پيل رفته بر وريب
گاه چون موجى بر افرازان علم * گاه چون ماهى روانه بر شكم
گاه بر خاكى نبشته حال خود * همچو رمالى كه رملى بر زند

[ ادامهء حكايت موسى و شبان ]

عاقبت دريافت او را و بديد * گفت مژده ده كه دستورى رسيد

[ نفى شكل‌گرايى ]

هيچ آدابى و ترتيبى مجو * هر چه مىخواهد دل تنگت بگو
كفر تو دين است و دينت نور جان * ايمنى و ز تو جهانى در امان