ز ان نشان با والد يحيى بگفت * كه نيايى تا سه روز اصلا به گفت
تا سه شب خامش كن از نيك و بدت * اين نشان باشد كه يحيى آيدت
دم مزن سه روز اندر گفتوگو * كاين سكوت است آيت مقصود تو
هين مياور اين نشان را تو به گفت * وين سخن را دار اندر دل نهفت
اين نشانها گويدش همچون شكر * اين چه باشد صد نشانى دگر
اين نشان آن بود كان ملك و جاه * كه همىجويى بيابى از إله
آن كه مىگريى به شبهاى دراز * و انكه مىسوزى سحرگه در نياز
آن كه بىآن روز تو تاريك شد * همچو دوكى گردنت باريك شد
و آن چه دادى هر چه دارى در زكات * چون زكات پاك بازان رختهات
رختها دادى و خواب و رنگ رو * سر فدا كردى و گشتى همچو مو
چند در آتش نشستى همچو عود * چند پيش تيغ رفتى همچو خود
زين چنين بىچارگيها صد هزار * خوى عشاق است و نايد در شمار
چون كه شب اين خواب ديدى روز شد * از اميدش روز تو پيروز شد
چشم گردان كردهاى بر چپ و راست * كان نشان و آن علامتها كجاست
بر مثال برگ مىلرزى كه واى * گر رود روز و نشان نايد به جاى
مىدوى در كوى و بازار و سرا * چون كسى كاو گم كند گوساله را
خواجه خير است اين دوادو چيستت * گم شده اينجا كه دارى كيستت
گويىاش خير است ليكن خير من * كس نشايد كه بداند غير من
گر بگويم نك نشانم فوت شد * چون نشان شد فوت وقت موت شد
بنگرى در روى هر مرد سوار * گويدت منگر مرا ديوانهوار
گويىاش من صاحبى گم كردهام * رو به جستجوى او آوردهام
دولتت پاينده بادا اى سوار * رحم كن بر عاشقان معذور دار
چون طلب كردى به جد آمد نظر * جد خطا نكند چنين آمد خبر
ناگهان آمد سوارى نيك بخت * پس گرفت اندر كنارت سخت سخت
تو شدى بىهوش و افتادى به طاق * بىخبر گفت اينت سالوس و نفاق
[ تجربههاى عرفانى ، قابل انتقال نيست ]
او چه مىبيند در او اين شور چيست * او نداند كان نشان وصل كيست
اين نشان در حق او باشد كه ديد * آن دگر را كى نشان آيد پديد
هر زمان كز وى نشانى مىرسيد * شخص را جانى به جانى مىرسيد
ماهى بىچاره را پيش آمد آب * اين نشانها تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ
پس نشانيها كه اندر انبياست * خاص آن جان را بود كاو آشناست