تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
زشتى اعمال و شومى جحود * راه توبه بر دل او بسته بود
دل به سختى همچو روى سنگ گشت * چون شكافد توبه آن را بهر كشت

[ تأثير عجيب دعا ]

چون شعيبى كو كه تا او را دعا * بهر كشتن خاك سازد كوه را
از نياز و اعتقاد آن خليل * گشت ممكن امر صعب و مستحيل
يا به دريوزه‌ى مقوقس از رسول * سنگ‌لاخى مزرعى شد با اصول

[ كيمياگرى وارونه ، كار منكران حقيقت است ]

همچنين بر عكس آن انكار مرد * مس كند زر را و صلحى را نبرد
كهرباى مسخ آمد اين دغا * خاك قابل را كند سنگ و حصا

[ نيايش حقيقى نصيب هر كس نمىشود ]

هر دلى را سجده هم دستور نيست * مزد رحمت قسم هر مزدور نيست

[ به پشتگرمى توبه ، اكنون در گناه گستاخ مباش ]

هين به پشت آن مكن جرم و گناه * كه كنم توبه در آيم در پناه

[ توبهء خالص ، ثمرات شگرفى ببار مىآورد ]

مىببايد تاب و آبى توبه را * شرط شد برق و سحابى توبه را
آتش و آبى ببايد ميوه را * واجب آيد ابر و برق اين شيوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم * كى نشيند آتش تهديد و خشم
كى برويد سبزه‌ى ذوق وصال * كى بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال
كى گلستان راز گويد با چمن * كى بنفشه عهد بندد با سمن
كى چنارى كف گشايد در دعا * كى درختى سر فشاند در هوا
كى شكوفه آستين پر نثار * بر فشاندن گيرد ايام بهار
كى فروزد لاله را رخ همچو خون * كى گل از كيسه بر آرد زر برون
كى بيايد بلبل و گل بو كند * كى چو طالب فاخته كوكو كند
كى بگويد لكلك آن لك لك به جان * لك چه باشد ملك تست اى مستعان
كى نمايد خاك اسرار ضمير * كى شود بىآسمان بستان منير
از كجا آورده‌اند آن حله‌ها * من كريم من رحيم كلها
آن لطافتها نشان شاهدى است * آن نشان پاى مرد عابدى است

[ بهجت عارف ، از آثار حق است ]

آن شود شاد از نشان كاو ديد شاه * چون نديد او را نباشد انتباه
روح آن كس كاو به هنگام أَ لَسْتُ * ديد رب خويش و شد بىخويش و مست
او شناسد بوى مى كاو مى بخورد * چون نخورد او مى چه داند بوى كرد

[ حكمت ، طالب را به مقصد مىرساند ]

ز انكه حكمت همچو ناقه‌ى ضاله است * همچو دلاله شهان را داله است

[ تمثيل بشارت در رؤيا به عاشق حقيقت ]

تو ببينى خواب در يك خوش لقا * كاو دهد وعده و نشانى مر ترا
كه مراد تو شود اينك نشان * كه بپيش آيد ترا فردا فلان
يك نشانى آن كه او باشد سوار * يك نشانى كه ترا گيرد كنار
يك نشانى كه بخندد پيش تو * يك نشان كه دست بندد پيش تو
يك نشانى آن كه اين خواب از هوس * چون شود فردا نگويى پيش كس